نقد صریح جمشید چالنگی بر شهریار آهی: جدال «واقعیت میدانی» با «توهم نخبگانی»

در فضای ملتهب سیاسی ایران و در شرایطی که جمهوری اسلامی با بحران مشروعیت و ناکارآمدی دست‌وبنجه نرم می‌کند، اختلاف‌نظر میان تحلیلگران و فعالان سیاسی خارج از کشور بیش‌ازپیش نمایان شده است. جمشید چالنگی، مفسر سیاسی کهنه‌کار، در یکی از تازه‌ترین گفتارهای خود، تیغ تیز انتقاد را به سمت شهریار آهی، استراتژیست و فعال سیاسی، نشانه رفته است.

جمشید چالنگی در این نقد موشکافانه، تکیه بر «اتحاد نخبگان» و «تمرین دموکراسی در خارج» را آدرس غلطی می‌داند که نه تنها به نجات ایران منجر نمی‌شود، بلکه مانعی بر سر راه جنبش مردمی داخل کشور است.

در ادامه، رئوس اصلی این نقد ساختاری را بررسی می‌کنیم.

شهریار آهی؛ بسته‌بندی شیک با محتوای مسموم

جمشید چالنگی با اذعان به سواد و نفوذ کلام شهریار آهی، او را شخصیتی «تحصیل‌کرده و کتاب‌خوان» معرفی می‌کند، اما بلافاصله هشداری جدی می‌دهد. از نگاه چالنگی، دانش و ادبیات آهی مانند «شکلاتی با بسته‌بندی بسیار شیک» است که محتوایی «مسموم» و خلاف مصلحت عمومی مردم ایران دارد. چالنگی معتقد است که نظریه‌پردازانی همچون آهی، سال‌هاست با تئوری‌های خود فرصت عمل را از نیروهای میدانی گرفته و با طرح مباحث انتزاعی، مسیر مبارزه را منحرف می‌کنند.

دوگانه «اتحاد داخل» و «تفرقه خارج»

یکی از محورهای اصلی نقد چالنگی، رد ادعای نیاز به «چاق کردن گفتمان اتحاد» در خارج از کشور است:

  • واقعیت داخل: چالنگی استدلال می‌کند که اتحاد واقعی همین حالا در کف خیابان‌های ایران وجود دارد. مردم از اقشار مختلف (کارگر، معلم، بازاری) با شعار «می‌جنگیم، می‌میریم، ایران رو پس می‌گیریم» در برابر حکومت مذهبی متحد شده‌اند.

  • سراب خارج: او تلاش‌های ۴۷ ساله برای ایجاد ائتلاف میان چهره‌های سیاسی خارج از کشور (اپوزیسیون) را شکست‌خورد می‌داند. از نظر او، فراخوان‌های مکرر شهریار آهی برای گردهمایی نخبگان و تمرین رواداری، نه تنها نتیجه‌ای نداشته، بلکه باعث دلسردی و ایجاد امید واهی شده است.

نقد تقدس‌زدایی از نرگس محمدی و «رواداری»

بخش قابل‌توجهی از سخنان چالنگی به دفاع آهی از نرگس محمدی و انتقاد از حملات لفظی به او اختصاص دارد. چالنگی با ردِ ادبیات فحاشی، استدلال آهی مبنی بر لزوم «رواداری» را به چالش می‌کشد:

  • بازی سیاسی: چالنگی معتقد است مردم ایران هوشمندتر از آن هستند که اسیر نام‌ها شوند. او شعارهای داده شده علیه چهره‌هایی خاص را واکنش مردم به «بازی‌های حکومتی» می‌داند، نه صرفاً بددهنی.

  • ابزار سیاست بین‌الملل: وی با اشاره به جایزه نوبل صلح، آن را ابزاری سیاسی در دست قدرت‌های جهانی می‌نامد (مانند محمد البرادعی در مصر) و تأکید می‌کند که داشتن جایزه نوبل یا زندانی بودن، نباید مصونیتی در برابر نقد ایجاد کند؛ به‌ویژه زمانی که سوالات بی‌پاسخی درباره تفاوت امکانات برخی زندانیان با دیگران (مانند فاطمه سپهری) وجود دارد.

توهم «نخبگان سیاسی» و مهندسی گذار

شهریار آهی بر این باور است که بدون شکل‌گیری یک «الیت سیاسی» (نخبگان) که تمرین دموکراسی کرده باشند، ایران نجات نخواهد یافت. چالنگی این دیدگاه را به شدت رد می‌کند:

  • دموکراسی دستوری نیست: چالنگی تأکید می‌کند دموکراسی با خواندن جان لاک و ژان ژاک روسو در غرب حاصل نمی‌شود؛ بلکه محصول تجربه زیسته مردم در زیر چکمه استبداد و آگاهی از ارزش آزادی است.

  • مثال‌های نقض: او به نمونه‌هایی مانند رومانی و سوریه اشاره می‌کند که تغییرات سیاسی در آن‌ها معطل اتحاد نخبگان تبعیدی نماند.

بازخوانی تاریخی: نقش مخرب نخبگان در سال ۵۷

کوبنده‌ترین بخش نقد چالنگی، یادآوری نقش تاریخی شهریار آهی در انقلاب ۵۷ است. او با استناد به خاطرات محسن سازگارا و اسناد ژنرال هایزر، آهی را متهم می‌کند که در آن مقطع حساس، با لابی‌گری در واشنگتن تلاش کرد تا ارتش شاهنشاهی را از رویارویی با انقلابیون باز دارد و بی‌طرفی ارتش را تضمین کند.

  • پیامد استراتژی نخبگان: چالنگی با لحنی تلخ یادآور می‌شود که نتیجه آن «استراتژی نخبگانی»، اعدام ژنرال‌های ارتش، یتیم شدن فرزندان ایران و استقرار حکومتی بود که اکنون ۴۷ سال است بر کشور حکم می‌راند. او لبخندهای رضایت‌بخش نخبگان در آن دوران را در تضاد با سرنوشت شوم ملت می‌داند.

نتیجه‌گیری جمشید چالنگی در نهایت نتیجه می‌گیرد که راه‌حل نجات ایران، نه در کنفرانس‌های رنگارنگ خارج از کشور و ائتلاف‌های شکننده «حسن و حسین»، بلکه در تداوم مبارزه میدانی مردمی است که «بدون شناختن جان لاک»، درس آزادی‌خواهی را در مکتب رنج و مقاومت آموخته‌اند. او هشدار می‌دهد که تئوری‌های شهریار آهی، خواسته یا ناخواسته، می‌تواند به عنوان سرعت‌گیر در برابر انقلاب ملی ایران عمل کند.


کلمات کلیدی: جمشید چالنگی، شهریار آهی، نقد اپوزیسیون ایران، نرگس محمدی، اتحاد نخبگان، انقلاب ۵۷، ژنرال هایزر، شورای گذار، تحلیل سیاسی ایران.

مهدی مطهرنیا و آسیب‌شناسی چهار جریان سیاسی در ایران: از اصلاح تا سرنگونی در منطق «آیین قدرت»

مهدی مطهرنیا در ویدئوی جدید خود گفته که آنچه دوستان با مفاهیم مختلفی همچون روزنه‌گرایان، اصلاح‌طلبان، گذارطلبان و سرنگون‌طلبان بیان می‌کنند، نیازمند بررسی این پرسش است که این گروه‌ها در وضعیت کنونی تا چه اندازه می‌توانند در میدان عمل اثرگذار باشند و آینده را برسازند. من پیش‌تر از مفهوم «تعلیق در وضعیت خاکستری» سخن گفته‌ام و اکنون نمودهای عینی آن در میدان قابل مشاهده است. مسئله اصلی در پنج متر آخر، نبرد قدرت در میدان عینی میان حافظان وضع موجود و خواهان تغییر وضع موجود است.

برای تبیین جایگاه این گروه‌ها، باید از مفهوم «آیین قدرت» و نظریه‌های نسل چهارم انقلاب استفاده کرد. در یک ماتریس تحلیلی، می‌توان وضعیت و کارکرد هر یک از این چهار جریان را به شرح زیر آسیب‌شناسی کرد:

اصلاح‌طلبان؛ گرفتاران در انسداد نهادی

اصلاح‌طلبان (چه چهره‌هایی مانند آقای خاتمی، چه تاج‌زاده و موسوی) به دنبال بازتولید «آیین موجود» هستند. آن‌ها درون ساختار تعریف می‌شوند و در منطق آیین قدرت، کنشگرانی وفادار به مناسک رسمی‌اند که در این ۴۵ سال حضور داشته‌اند. حتی زمانی که زبان به انتقاد می‌گشایند، نه آیین موجود را می‌شکنند و نه از مفاهیم آن می‌گریزند؛ بلکه تنها خواهان تغییر نخبگان حاکم (انقلاب سیاسی) هستند و نه تغییر ساختار یا معنا. آن‌ها آیین جدیدی برنمی‌سازند، بلکه سعی در ترمیم مناسک فرسوده دارند.

در منطق نسل چهارم انقلاب‌ها، این رویکرد زمانی کارکرد دارد که ساخت قدرت ظرفیت انعطاف داشته باشد. اما در شرایط «انسداد نهادی»، اصلاح‌طلبی نه‌تنها عمل نمی‌کند، بلکه کارکرد آن – خواسته یا ناخواسته – به «تثبیت‌گری» تبدیل می‌شود. نقطه شکست این جریان زمانی بود که جامعه دیگر تفاوتی میان «اصلاح» و «تأیید ضمنی» قائل نشد؛ امری که در سال ۱۳۹۶ به‌طور عینی در میدان و شعارهای مردم نمود یافت.

روزنه‌گرایان؛ گذار بدون نقشه

روزنه‌گرایان در بازی قدرت به «تعلیق آیین موجود» می‌اندیشند. برخلاف اصلاح‌طلبان، آن‌ها آیین رسمی را مقدس نمی‌دانند، اما شهامت یا توان فروپاشی آن را نیز ندارند. آن‌ها فاقد نظریه کلی هستند و همان‌طور که از نامشان پیداست، بر لحظه‌ها، شکاف‌ها و امکان‌های زودگذر تمرکز دارند تا شاید بتوانند پهنای یک روزنه را بسط دهند.

موقعیت این گروه خطرناک است، زیرا «گذار بدون نقشه» تولید می‌کنند؛ گذاری که می‌تواند هم به بازتولید اقتدار منجر شود و هم به انفجاری غیرقابل کنترل. هنگامی که روزنه‌ها بسته می‌شوند و چیزی جز سرخوردگی انباشته باقی نمی‌ماند، این جریان با بن‌بست مواجه می‌شود.

گذارطلبان؛ توقف در سطح نفی

گذارطلبان به‌درستی تشخیص داده‌اند که منبع قدرت در میدان فرسوده و مشروعیت آن رنگ‌باخته است. آن‌ها به تغییر بزرگ و ساختاری می‌اندیشند، اما مشکل اصلی‌شان این است که در سطح «نفی و رد وضع موجود» متوقف شده‌اند. هویت آن‌ها در رد نظام حاکم خلاصه می‌شود، اما برای وضعیت پس از آن در ابهام به سر می‌برند.

مسئله اصلی گذارطلبان، فقدان «نظریه مدیریت در وضعیت خلأ قدرت» است. اینکه چه کسی، چگونه و با چه هزینه‌ای نظم را نگه دارد تا نظم جدید زاده شود، برای آن‌ها روشن نیست. فاصله میان فروپاشی یک آیین و استقرار آیین جایگزین، برای این گروه چه در نظر و چه در عمل، مبهم است.

سرنگون‌طلبان؛ ریسک بی‌دولتی مزمن

از منظر تحلیلی، سرنگون‌طلبان آیین موجود را نه اصلاح‌پذیر می‌دانند و نه قابل تعلیق؛ بلکه خواهان حذف کامل آن هستند. تحقق این رویکرد نیازمند شبکه‌های قدرت پنهان، حمایت کامل نیروهای خارجی و توانایی هدفمند کردن خشونت‌های انباشته در میدان است.

خطر اصلی اینجاست که اگر سرنگونی رخ دهد اما جایگزینی آماده نباشد، ممکن است «بی‌دولتی مزمن» تولید شود. اگر جامعه در چنین وضعیتی گرفتار شود، نفی مطلق جایگزین نظریه نظم خواهد شد. صرفِ داشتن برنامه برای محیط‌زیست یا اقتصاد کافی نیست؛ مسئله اصلی مدیریت خلأ قدرت است.

جمع‌بندی: ضرورت برساختن نظم جدید

هیچ‌یک از این چهار جریان به تنهایی نمی‌توانند عبور تاریخی را رقم بزنند. یکی بیش‌ازحد در آیین گرفتار است، دیگری در لحظه، سومی می‌شکند اما نمی‌سازد، و چهارمی همه‌چیز را می‌سوزاند بدون آنکه بداند پس از خاکستر چه می‌روید.

برنده نهایی کسی است که بتواند از ظرفیت هر چهار مسیر استفاده کند تا: ۱. آیین قدرت را بفهمد. ۲. فروپاشی را مهار کند. ۳. و از همه مهم‌تر، یک «نظم جدید معنادار» برسازد و با رهبری و سازماندهی، امیدواری به موفقیت (Hopefulness) ایجاد کند.

همان‌طور که در ادبیات سیاسی و نظریه‌های دگرگونی (مانند آثار رابرت لاوئر و چارمر جانسون) آمده است، عبور موفق نیازمند ترکیبی از این مؤلفه‌هاست و نگاه تک‌بعدی راه به جایی نمی‌برد.

داروین صبوری: پهلوی، آینده تجربه شده است

داروین صبوری بحث را از یک تمایز نظری آغاز می‌کند که به‌زعم او تعیین‌کننده‌ی نوع «خرد» و نوع «اقتدار» در جامعه است: این‌که نظم اجتماعی/فرهنگی را چگونه می‌فهمیم. او می‌گوید در سطح کلی دو تلقی اصلی وجود دارد: یا نظم را برساخته می‌دانیم، یا خودانگیخته. از همین نقطه، یک زنجیره‌ی فکری شکل می‌گیرد که اگر درست فهم نشود، هم در تحلیل تاریخ و دین و جنسیت خطا می‌سازد، هم در سیاست به توتالیتاریسم و «مهندسی جامعه» راه می‌برد.

در تلقی نخست، وقتی کسی می‌گوید «نظم برساخته است»، معنایش این است که انسان‌ها گویا از ابتدا با قصد و نیت آگاهانه نشسته‌اند و تصمیم گرفته‌اند ارزش‌ها، روابط، و ساختارها را بسازند؛ یعنی امروز اگر چیزی به نام نظم فرهنگی یا نظم روابط و ارزش‌ها وجود دارد، این نظم محصول یک اراده‌ی طراحی‌گر است. صبوری برای توضیح این نگاه مثال می‌زند: انگار عده‌ای نیت کرده‌اند «زنان را منکوب کنند»، «زنان خانه‌نشین شوند»، «روحانیون دست بالا بگیرند»، «دین حکومت تشکیل دهد» و «گزاره‌های دینی بر نظم سیاسی سایه بیندازد» و سپس با برنامه‌ریزی آن را ساخته‌اند. او در همین زمینه به آن جمله‌ی مشهور اشاره می‌کند که «دین چگونه به وجود آمد؟ اولین شیاد که به اولین کودن/احمق برخورد کرد…» و می‌گوید این جمله جذاب است اما از نظر او سراسر کذب است، چون تاریخ را مثل یک «پروژه‌ی بیرون از جامعه» می‌بیند: گویی کسانی بیرون از بافت اجتماعی و فرهنگی، بالای تاریخ نشسته‌اند، پچ‌پچ می‌کنند، تصمیم می‌گیرند دین بسازند تا مردم را تحمیق کنند، بعد «پیامبر» می‌سازند، سازوکار می‌چینند، مراتب درست می‌کنند و اندیشه‌ای تحمیلی را به جامعه «حقنه» می‌کنند. او این تصویر را به کنایه شبیه می‌کند به این‌که مردان تاریخ را یک لحظه نگه داشته‌اند، همدیگر را صدا زده‌اند، رفته‌اند «بالای تاریخ» و بعد از تصمیم‌گیری برگشته‌اند پایین و نمایش اجرا کرده‌اند. صبوری تأکید می‌کند این توضیح، همان منطق نظمِ برساخته است.

اما نکته‌ی اصلی او این است که این تلقی از نظم، به‌طور طبیعی نوعی خرد تولید می‌کند: خردی که می‌گوید اگر پیشینیان توانستند نظم را «تأسیس» کنند، پس من هم می‌توانم نظم تازه‌ای تأسیس کنم. نتیجه‌ی سیاسی این منطق، به‌گفته‌ی او، تولید اقتدارِ «بالای آگاهی جامعه» است: اقتداری که می‌گوید «من تو را به مرحله‌ی بعدی می‌برم»، «راه جدید می‌سازم»، «راه سوم دارم»، و وعده می‌دهد چون نظم و خرد و اقتدار قبلی «برساخته» بوده، ما هم یک «برساخت جدید» می‌آوریم و تاریخ فقط از این طریق حرکت می‌کند. این‌جا صبوری این منطق را ریشه‌ی فاشیسم، کمونیسم و انواع پروژه‌های توتالیتر می‌بیند: وقتی تاریخ و فرهنگ را مهندسی‌شده فرض کردی، خودت را مجاز می‌دانی هر «حقیقت جدید» را به‌جای حقیقت قبلی بنشانی.

در مقابل، در تلقی دوم، او می‌گوید اگر نظم را خودانگیخته بفهمیم، آن‌وقت خرد هم خودانگیخته می‌شود. یعنی بسیاری از چیزهایی که امروز با مفاهیم جدید نام‌گذاری می‌کنیم (برای نمونه «انقیاد زنان») الزاماً از ابتدا «انقیاد» نبوده، بلکه در طول تاریخ به‌عنوان شکل‌هایی از همکاری، همزیستی، تقسیم کار اجتماعی و وفاق شکل گرفته و سپس در زمان‌های جدید معنای تازه‌ای یافته است. صبوری برای توضیح، به منطق محدودیت‌های زیستی/جسمانی در جوامع اولیه اشاره می‌کند: نمی‌شد یک نفر هم شکار کند، هم فرزند تربیت کند، هم هم‌زمان جنگیدن بیاموزد؛ پس ناگزیر تقسیم وظایف شکل گرفت. بعد الگو ساخته شد: «مرد موفق» کسی است که بیرون است، اقتصاد و امنیت خانواده را تأمین می‌کند، شکار می‌آورد، و اگر تهدیدی آمد از کیان خانواده دفاع می‌کند. او می‌گوید بخش بزرگی از الگوهای مطلوب نقش‌های همسر/شوهر، محصول تجربه‌ی چند هزار ساله است و هنوز هم آثارش باقی است: اگر مرد نتواند اقتصاد و امنیت خانواده را تأمین کند، پیش از آن‌که در چشم خانواده فروبپاشد، در خودش فرو می‌پاشد؛ طعنه‌ی رئیس در محل کار ممکن است ناراحتش کند، اما اگر زن به او بگوید «تو شوهر به دردنخوری هستی»، از نظر او این ضربه می‌تواند خردکننده باشد. سپس این فروپاشی به نقش پدری هم سرایت می‌کند: اگر نتواند نیازها را تأمین کند، اعتبار پدری‌اش در خانه می‌ریزد و بچه‌ها دیگر او را جدی نمی‌گیرند.

داروین صبوری در یک پرانتز، یک قاعده‌ی عمومی‌تر می‌گذارد: جامعه نمی‌تواند هم‌زمان به کسی «مسئولیت» یا «شأن» بدهد و اگر او از زیر آن مسئولیت شانه خالی کرد، باز هم همان جایگاه را بی‌هزینه حفظ کند. مسئولیت بیشتر معمولاً امتیاز بیشتر می‌آورد، اما تخطی از آن مسئولیت سقوط می‌آورد. سپس با همین منطق، مثال‌های دیگری می‌زند: حتی در حوزه آمیزش و نقش جنسی نیز اگر به مرد انگ «ناتوانی» زده شود، او «پودر» می‌شود؛ همان‌طور که اگر زن نتواند باردار شود، فرهنگ به او مسئولیتی داده که اگر از پسش برنیاید، به جنگش می‌رود و او را له می‌کند. نکته‌ی مهم در روایت او این است که فشار فرهنگی همیشه از «مردان» نمی‌آید: وقتی زنی در خانواده نتواند بچه‌دار شود، معمولاً این زنانِ طایفه‌اند که او را له می‌کنند؛ یا در مسئله «زیبایی»، او می‌گوید بخش زیادی از رقابت و دشمنی با الگوهای جدید زیبایی، توسط خود زنان (به‌ویژه زنان مسن‌تر یا متأهل) بازتولید می‌شود، چون الگوی جدید را تهدیدی برای موقعیت خود و خانواده می‌بینند. او این را نوعی دیالکتیک فرهنگی می‌داند که گروه‌ها و نقش‌ها روی هم اثر می‌گذارند و خودِ جامعه حافظ نقش‌های تاریخی می‌شود.

بعد صبوری دوباره به پیوند نظری/سیاسی برمی‌گردد و می‌گوید اگر نظم را «اراده‌شده و برساخته» بدانید، خردی که تولید می‌شود خردِ مبتنی بر اراده انسانی است: «می‌توانم فرهنگ و جامعه را مهندسی کنم، نهادها را دستکاری کنم، اقتصاد را فرمان‌بر کنم.» او با ارجاع به هایک می‌گوید وقتی به اقتصاد دستور می‌دهید، درواقع به آزادی دستور می‌دهید؛ و از همین‌جاست که دولت بزرگِ دستوردهنده و منطق کمونیستی شکل می‌گیرد. سپس گزاره‌ای تند و پیونددهنده مطرح می‌کند: هر کس که «زن» و «نظم» را در قالب کاملاً مصنوعی/برساختی ببیند و بعد بخواهد نقد توتالیتاریسم کند، دچار تناقض می‌شود. او می‌گوید اندیشه‌ها به هم ربط دارند و «یکپارچگی نظری» یعنی نمی‌شود در فرهنگ برساختیِ تمام‌عیار بود اما در سیاست لیبرالِ ضدتوتالیتر طلب کرد. اگر می‌گویید نظم مصنوعی است و هر دوره می‌شود آن را از نو ساخت، دیگر از نظر او «حق نقد» فاشیسم/نازیسم/کمونیسم را از دست می‌دهید، چون همان منطق مهندسی را پذیرفته‌اید. این را «پریشان‌گویی نظری» و «شلخته فکر کردن» می‌نامد و می‌گوید در میان بسیاری از اندیشمندان ایران—even در برخی که خود را لیبرال می‌دانند—این آشفتگی دیده می‌شود، چون بنیان‌های لیبرالیسم و روش فهم تاریخ/اجتماع را نمی‌شناسند.

در ادامه، صبوری «کلید مسئله» را در فردگرایی راستین می‌داند که به‌زعم او فقط روی پذیرش نظم خودانگیخته ممکن می‌شود. او می‌گوید وقتی بفهمید نظم اجتماعی خودانگیخته است، در نهایت لیبرال به سمت نوعی محافظه‌کاری می‌رود: چون می‌فهمد این نظم حاصل رنج، آزمون‌وخطا، شکست، سقوط، و افزودن تدریجی گزاره‌های اخلاقی و هنجاری در طول صدها و هزاران سال است. بنابراین باید به دستاوردهای نیاکان احترام گذاشت؛ چون اگر این‌ها را فراموش کنید، از «اینجا» شروع نمی‌کنید، باید برگردید به نقطه‌ای که بشر ابتدایی شروع کرده است. او این را با مثال اخلاق توضیح می‌دهد: اگر دستگاه‌های اخلاقی را منتفی کنید، جامعه بدون بنیان اخلاقی نمی‌تواند زیست کند، زیرا اخلاق باید هزاران سال بگذرد تا «درونی» شود و تبدیل به بخشی از روان و وجدان فردی/جمعی گردد. این ندای اخلاقی به‌گفته‌ی او در خلوت‌ترین لحظات شما سر می‌رسد، حتی وقتی هیچ دوربین و نظارتی نیست. اگر این بنیان‌ها را حذف کنید، ناچارید دوباره همان چیزها را از نو بسازید: صداقت، احترام، اعتماد؛ و برای پاسداشت‌شان ناچار می‌شوید نوعی «امر احترام‌انگیز» و نهایتاً حتی «خدا» یا تصویری نظارت‌گر بسازید که بالای سر جمع قرار بگیرد و به زندگی معنا و امید بدهد. بنابراین پروژه‌ی حذف تاریخ و ساختن «امر کاملاً جدید» در نهایت یا به همان نیازهای قدیمی بازمی‌گردد یا جامعه را تبدیل به «آزمایشگاه تاریخی» می‌کند که در آن مردم قربانی تجربه‌گری می‌شوند؛ و تازه چیزی که ساخته می‌شود هم تفاوت بنیادی نخواهد داشت. او این را با جمله‌ای خلاصه می‌کند: «معرفت خاصیت انقلابی ندارد؛ دستاورد است.» انسان را موجودی نسبتاً ثابت می‌بیند و می‌گوید پرسش‌های بنیادی هزاران سال پابرجا مانده‌اند (مثل چرا آدم‌ها می‌میرند)، اما بشر برای کنار آمدن با آن‌ها دستگاه‌های معرفتی، اخلاقی و نگرشی ساخته تا بتواند زندگی را ادامه دهد و به دام پوچ‌گرایی و انفعال نیفتد.

از همین چارچوب، صبوری به سیاست روز و دعوای گفتمانی ایران پل می‌زند. می‌گوید شعارهایی مثل «راه سوم» یا «راه جدید» اگر با منطق مهندسی و برساخت همراه شوند، جامعه را دوباره به آزمایشگاه می‌برند. سپس وارد مثال «پهلوی» می‌شود و می‌گوید در این دوران، هر جبهه‌ای که علیه پهلوی مبارزه می‌کند معمولاً در سازوکار، چشم‌انداز، اخلاق، و حتی مسئله رهبری مبهم و ناشفاف است و این ابهام را ارزش جلوه می‌دهد: مثل این گزاره که «جنبش‌های نوین رهبر نمی‌خواهند» یا «رهبران ما در اوین‌اند». از نظر او، میدان مبهم و غیرشفاف همان جایی است که «هر چیز» ممکن می‌شود و پروژه‌های مهندسی می‌توانند خود را جا بزنند. او این سوی ماجرا را ادامه‌ی همان نگاه برساختی می‌بیند: منتظر لحظه‌ای می‌مانند تا تصمیم بگیرند از نظم و خرد و اقتدار چه می‌خواهند و بعد اقتدار خود را به جامعه تحمیل کنند.

در برابر، او می‌گوید گفتمان پهلوی یک ویژگی متمایز دارد: آینده‌ای که وعده می‌دهد، «تجربه‌شده» است. یعنی چشم‌اندازش معطوف به تاریخ است؛ روشن است قرار است چه کنند، چون نمونه‌ی تاریخی‌اش در تجربه‌ی ایران وجود دارد: سیاست خارجی، نظام شهروندی، و مفهوم آزادی چگونه می‌تواند صورت‌بندی شود. این را «شانس بزرگ» می‌داند: آینده‌ای که می‌دانید چه شکلی است و از خطر انتزاعی‌گرایی و تخیلی‌سازی افراطی کمتر می‌ترسد. او بحث زنان را هم در همین قاب می‌نشاند و می‌گوید پهلوی زنان را در مسیر «توسعه» دید و توسعه انسانی را آزادسازی انرژی‌های نهفته و سرکوب‌شده می‌فهمید. به‌زعم او، اگر حمایت حکومت وقت نبود، نیروهای مرتجع می‌توانستند زنان را در خیابان‌ها تکه‌پاره کنند؛ پس «قسمت سلبی» حکومت (سرکوب دشمنان امر مدرن) را هم باید در همین بستر فهمید: امر مدرن دشمن قسم‌خورده داشت و حکومت ناچار بود در برابر آن بایستد. او از همین‌جا به انتقاد از برخی صورت‌های «فمینیسم چپ ایرانی» می‌رسد که به‌گفته‌ی او به دشمن‌سازی از مرد می‌رسد و خطرناک است؛ و آن را در تقابل با ایده‌ی «مسئله را انسانی دیدن» می‌گذارد.

در ادامه، صبوری به موج‌های فحاشی و خشونت کلامی در جامعه اشاره می‌کند. او یک تیتر رسانه‌ای را مثال می‌آورد که چرا طرفداران پهلوی به دیگران فحش می‌دهند، و پاسخ می‌دهد: بله فحش می‌دهند؛ اما جمهوری‌خواه‌ها هم فحش می‌دهند؛ مجاهدین خلق هم فحش می‌دهند؛ و اساساً ایرانی‌ها زیاد فحش می‌دهند. سپس علت را سیاسی-اجتماعی می‌داند: انسان ایرانیِ امروز محصول دست‌کم پنجاه سال پس از انقلاب است؛ اقتصادی بد، آموزشی بد، خانواده‌ای آسیب‌دیده، سیاست و فرهنگ معیوب؛ و این نظم سیاسی در رسانه و آموزش حتی به کودک‌ها «مشق خشونت» داده است. نتیجه‌اش انسانی عصبی، ناامید و پرخاشگر است و تقسیم این خشم به احزاب سیاسی را «جعلی» می‌داند. حتی به آماری اشاره می‌کند که ایرانیان در مقطعی دومین ملت عصبانی جهان بوده‌اند (بعد از کشوری جنگ‌زده مثل عراق) و از این مثال برای تأکید بر عمق مسئله استفاده می‌کند.

از دل همین تشخیص، او یک خطر آینده را برجسته می‌کند: خطر خشونت در دوران گذار. اگر این انرژی و خشم کانالیزه نشود و اگر نظم سیاسی نتواند گفتمان ملی مبتنی بر بخشش عمومی و «هم‌وطن بودن» بسازد، خشونت می‌تواند لایه‌های جهنمیِ اجتماعی تولید کند و حتی به خشونت‌های جزیره‌ای قومی/منطقه‌ای تبدیل شود. در این‌جا صبوری دوباره نقش «گفتمان ملی» و پیوندش با تاریخ، اسطوره‌های ملی-میهنی، سنت و اخلاق را پررنگ می‌کند: گفتمان ملی نمی‌تواند ملی باشد اگر تاریخ را، اسطوره‌ها را، اخلاق را یا سنت را «منها» کند. از نظر او بسیاری از جریان‌های ضدپهلوی دقیقاً در همین نقطه مشکل دارند: یکی با تاریخ، یکی با اسطوره، یکی با فرهنگ، یکی با جنسیت؛ و وقتی یکی از این‌ها را حذف می‌کنند، ملی‌گرایی تحقق پیدا نمی‌کند. نتیجه‌گیری‌اش صریح است: او آلترناتیوی غیر از بازگشت به پادشاهی/گفتمان پهلوی سراغ ندارد که بتواند همه‌ی این عناصر را هم‌زمان نگه دارد.

در بخش پایانی متن، گفتگو به نگرانی یک نفر از «انتظار آرمانی» و «خشمِ انتقام‌جویانه» در جامعه می‌رسد: این‌که برخی تصور می‌کنند با وقوع یک اتفاق، فردایش همه‌چیز خوب می‌شود؛ و از سوی دیگر خشم‌های انباشته‌ای وجود دارد که صرفاً با انتقام می‌خواهد تخلیه شود. صبوری پاسخ را در قالب تحلیل جامعه‌شناختیِ منطق انقلاب توضیح می‌دهد: او می‌گوید در آستانه فروپاشی نظم، جامعه ناچار دوگانه‌ساز، رادیکال و شفافیت‌طلب می‌شود؛ حد وسط کم‌رنگ می‌گردد؛ مردم از هم می‌خواهند جای خود را روشن کنند. جامعه وارد «فضا و زمان اسطوره‌ای» می‌شود: اسطوره‌های تقابلی که سر آشتی ندارند؛ یا در اسطوره‌های ملی-میهنی هستی یا در اسطوره‌هایی که می‌توانند به تجزیه و جداسری برسند. در این وضعیت، خشونت آماده‌ی تحقق می‌شود و انقلاب‌ها به درصدی از تقابل و خشونت نیاز پیدا می‌کنند تا اصلاً رخ دهند. اما دقیقاً خطر همین‌جاست: همان چیزی که انقلاب را ممکن می‌کند می‌تواند آینده را به «قهر» و جهنم ببرد. بنابراین او می‌گوید ما باید این منطق را «بفهمیم و تببین کنیم»، اما استراتژی پساانقلاب نباید ادامه‌ی همان فضای پیشاانقلابی باشد. اگر انقلاب در پس از انقلاب «کِش» بیاید، وضعیت استثنایی دائمی می‌شود؛ نمونه‌اش را دادگاه انقلاب می‌داند که دهه‌ها ادامه یافته است. در پساانقلاب به جای دوگانه‌سازی باید به سمت فضای همزیستیِ تکثرگرا رفت: آزادی‌های فردی، دموکراسی، و امکان شنیدن صداهای دیگر.

اینجاست که «بخشش عمومی» را کلیدی می‌داند و برای مثال به تجربه اسپانیا و خوان کارلوس اشاره می‌کند: ایده‌ای که می‌گوید پرونده‌گشایی بی‌پایان و عجله برای کشتن و اعدام، جامعه را چندپاره می‌کند و «ملتی نمی‌ماند» که بعداً بتواند به بازگشت یا بازسازی‌اش افتخار کند. او هم‌زمان بر دادگاه صالح و رسیدگی حقوقی تأکید می‌کند، اما می‌گوید جامعه باید انرژی آزادشده‌ی انقلاب را در کانال‌های ایجابی تخلیه کند: شادی جمعی، ایونت‌های عمومی، کنسرت، دورهمی‌های اجتماعی، کارهای مشترک مثل پاکسازی محیط زیست؛ چیزی که مردم را دوباره کنار هم قرار دهد تا انرژی خشم به خشونت افسارگسیخته تبدیل نشود. او با لحنی بسیار مستقیم هشدار می‌دهد «برای کشتن عجله نکنید» و تأکید می‌کند که اگر این انتقال از منطق انقلابی به منطق دولت‌سازی رخ ندهد، خطر تکرار ۵۷ و بازتولید خشونت بالا می‌رود.

در مجموع، خط مرکزی روایت صبوری این است: نوع تلقی ما از نظم (برساخته/خودانگیخته) سرنوشت خرد، اقتدار، و سیاست را تعیین می‌کند. نگاه برساختیِ افراطی راه را به مهندسی جامعه، ابهام‌سازی، وعده‌های «راه جدید»، و در نهایت توتالیتاریسم و آزمایشگاه کردن جامعه باز می‌کند. نگاه خودانگیخته، احترام به تاریخ و اخلاقِ درونی‌شده را برجسته می‌سازد، لیبرالیسم را به محافظه‌کاریِ مبتنی بر تجربه نزدیک می‌کند، و در سیاست، به جای ادامه دادن فضای دوگانه‌ی انقلابی، بر دولت‌سازی تکثرگرا، بخشش عمومی، و کانالیزه کردن انرژی اجتماعی به سمت سازندگی و شادی جمعی تأکید می‌گذارد.

مکعب فروریزش غیرخطی؛ آناتومی استراتژی ترامپ برای «واژگونی کارکردی» ایران

جان کلام یادداشت دکتر مهدی مطهرنیا درباره گذار از فشار حداکثری به فروپاشی درونی

دونالد ترامپ در دور جدید کنشگری خود علیه تهران، از سطح «فشار» عبور کرده و وارد فاز «گذار به واژگونی» شده است. این گزاره، هسته مرکزی جدیدترین تحلیل دکتر مهدی مطهرنیا، رئیس اندیشکده آینده‌‌اندیشی سیمرغ است.

او در یادداشتی تحلیلی-ساختاری، با ترسیم هندسه‌ای سه ‌بعدی تحت عنوان «مکعب فروریزش غیرخطی» (Non-Linear Collapse Cube)، هشدار می‌دهد که واشنگتن دیگر به دنبال جنگ کلاسیک نیست، بلکه الگویی را دنبال می‌کند که پیش‌تر در ونزوئلا آزموده شده است: «فلج‌سازی سیستم بدون شلیک یک گلوله».

از «مکعب اقدام» تا «مکعب واژگونی»

مطهرنیا در این تحلیل، استراتژی ترامپ را تکاملی و چندمرحله‌ای توصیف می‌کند. اگر در گام‌های نخست (مکعب اول و دوم)، تمرکز بر «اتوریته تهاجمی»، «انزواگرایی فعال» و «جنگ مینیاتوری» بود، اکنون با پدیده‌ای مواجهیم که نه صرفاً بر اقدام، بلکه بر «فرآیند» تمرکز دارد. منطق مکعب سوم، چگونگی تبدیل فشار چندلایه به بی‌ثباتی درون‌زا و در نهایت «واژگونی کارکردی» نظام هدف است.

ابعاد سه‌گانه مکعب سوم

بر اساس مدل‌سازی مطهرنیا، این مکعب جدید دارای سه ضلع اصلی «زمانی-کارکردی-روانی» است:

۱. گرادیان فشار (Pressure Gradient): ترامپ به‌جای تحریم‌های کور، به سمت فشارهای هوشمند حرکت کرده است. این فشارها در سه لایه اعمال می‌شوند:

  • اقتصادی: تمرکز بر گلوگاه‌ها (انرژی و مالی) با هدف ایجاد اختلال در «قابلیت اداره کشور» و نه صرفاً نارضایتی عمومی.

  • حقوقی و بین‌المللی: فعال‌سازی مکانیسم‌های مشروع‌ساز (مانند پرونده‌های حقوق بشری و FATF) برای تبدیل کردن ایران به «مسئله حل‌نشدنی نظام بین‌الملل».

  • شناختی: القای مفهوم «آینده مسدود» و ناامیدسازی جامعه از اصلاح درون‌سیستمی.

۲. میدان کنش (Action Arena): شاید خطرناک‌ترین بخش این استراتژی، تغییر زمین بازی باشد. ترامپ نبرد را از سطح «دولت علیه دولت» به سطوح «جامعه در برابر دولت» (با فعال‌سازی شکاف‌های نسلی و اقتصادی) و مهم‌تر از آن «نخبگان در برابر نخبگان» کشانده است. مطهرنیا تأکید می‌کند که در مدل ونزوئلا، همین تردید نخبگان و دوگانه‌سازی درون حاکمیت، نقطه تعیین‌کننده بود، نه خیابان.

۳. زمان‌بندی فروپاشی (Collapse Timing): برخلاف نومحافظه‌کاران کلاسیک که به دنبال تغییر رژیم سریع بودند، ترامپ بر «زمان» سرمایه‌گذاری کرده است:

  • کوتاه‌مدت: فرسایش اعتماد عمومی.

  • میان‌مدت: فلج نهادی و ناکارآمدی در تصمیم‌گیری.

  • بلندمدت: واژگونی کارکردی؛ وضعیتی که در آن حاکمیت باقی است، اما چرخ امور نمی‌چرخد و مشروعیت کارآمدی خود را از دست داده است.

ایران در تله «واکنش تعلیقی»

بخش دوم تحلیل مطهرنیا به آسیب‌شناسی واکنش تهران اختصاص دارد. او معتقد است ایران در برابر این فشارها معمولاً سه نوع واکنش نشان می‌دهد: «مقاومتی-اعلامی»، «تطبیقی-پنهان» و «تعلیقی». خطرناک‌ترین وضعیت، «واکنش تعلیقی» است؛ حالتی که سیستم نه به سمت تقابل تمام‌عیار می‌رود و نه توافق بزرگ. در این وضعیت، تصمیم‌گیری معلق می‌ماند و زمان به نفع استراتژی فرسایشی ترامپ سپری می‌شود. به زعم نویسنده، واقعیت میدانی نشان می‌دهد که ایران اکنون درگیر همین وضعیت جبری و تعلیقی است؛ وضعیتی که فرسایش نهادی را تسریع می‌کند.


ری‌کپ (Recap) تحلیلی و موشکافانه

خلاصه راهبردی نظریه «مکعب فروریزش غیرخطی»

  • تغییر پارادایم: عبور ترامپ از استراتژی «فشار صرف» به استراتژی «گذار به واژگونی». هدف، سقوط ناگهانی نیست؛ بلکه تبدیل ایران به یک «مسئله لاینحل» و سپس فروپاشی از درون است.

  • الگوی مرجع: استفاده از «مدل ونزوئلا» (فشار حداکثری بدون جنگ کلاسیک) جهت فلج کردن کارکرد سیستم.

اضلاع استراتژی تهاجمی (مکعب واژگونی):

  1. هدف‌گیری هوشمند: به‌جای تحریم عام، هدف گرفتن «قابلیت اداره کشور» است.

  2. جنگ روانی-شناختی: القای حس «بن‌بست» و «آینده مسدود» به شهروندان برای قطع امید از اصلاحات داخلی.

  3. تفرقه در سطوح بالا: انتقال درگیری از خیابان به درون ساختار قدرت (نخبگان علیه نخبگان) و ایجاد تردید در هزینه-فایده تداوم وضع موجود.

  4. زمان‌بندی فرسایشی:

    • فرسایش اعتماد (اکنون).

    • فلج تصمیم‌گیری (میان‌مدت).

    • واژگونی کارکردی (بلندمدت: دولت هست، اما توان اداره ندارد).

نقطه ضعف استراتژیک ایران (مکعب واکنش):

  • ایران در حال حاضر نه در فاز «مقاومت فعال» است و نه «تطبیق هوشمند».

  • سیستم در فاز «واکنش تعلیقی» گرفتار شده است (نه جنگ، نه صلح، خرید زمان).

  • نتیجه‌گیری نهایی: این تعلیق و عدم تصمیم‌گیری، دقیقاً همان چیزی است که پازل «فروریزش غیرخطی» ترامپ را تکمیل می‌کند، زیرا باعث فرسایش نهادی بدون هزینه برای آمریکا می‌شود.

زایش بناپارت از دل بحران؛ جان کلام سعید لیلاز از اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴ و آینده جمهوری اسلامی

بن‌بست ناکارآمدی و ظهور اجتناب‌ناپذیر بناپارت

سعید لیلاز وضعیت کنونی ایران را در یک وخامت شتابان اقتصادی و اجتماعی توصیف می‌کند که در آن کنترل حکومت روزبه‌روز ضعیف‌تر می‌شود، اما تأکید دارد که این شرایط به دلیل «فقدان آلترناتیو» به سرنگونی جمهوری اسلامی منجر نخواهد شد. او معتقد است نظام سیاسی و دولت مسعود پزشکیان به بن‌بست و فلج سیستمی رسیده‌اند و قادر به تصمیم‌گیری‌های حیاتی نیستند؛ وضعیتی که بستر را برای ظهور پدیده‌ای به نام «بناپارتیسم» فراهم کرده است. از نگاه لیلاز، در یکی دو ماه آینده تحولی سیاسی رخ خواهد داد که در آن فردی مقتدر از درون حاکمیت (شبیه به مدل پوتین در روسیه یا بن‌سلمان در عربستان) با تایید رهبری یا توافق هسته سخت قدرت، برمی‌خیزد تا با ایجاد انسجام در تصمیم‌گیری و کنار زدن بروکراسی فاسد، نه دموکراسی، بلکه «کارآمدی» را به سیستم بازگرداند. او افرادی مانند قالیباف را گزینه‌های محتمل برای این نقش می‌داند.

تحلیل سعید لیلاز - جان کلام
تحلیل سعید لیلاز – جان کلام

اولویت فساد داخلی بر تحریم‌های خارجی

لیلاز با رد این فرضیه که مشکلات ایران ناشی از سیاست خارجی و تحریم‌هاست، ریشه اصلی بحران را در سیاست‌گذاری‌های غلط داخلی و فساد گسترده می‌داند. او با اشاره به آمار تکان‌دهنده‌ای نظیر دزدی و فرار سرمایه سالانه ۵۰ میلیارد دلاری و هدررفت منابع در قالب یارانه‌های انرژی، استدلال می‌کند که اقتصاد ایران «از ریخت افتاده» و مسئله اصلی، دخالت مخرب دولت و نهادهای نظارتی در اقتصاد است، نه رابطه با غرب. به باور او، حتی اگر تحریم‌ها نبودند، با سیاست‌های فعلی وضعیت بهبود نمی‌یافت. او معتقد است «بناپارت» احتمالی مأموریت دارد تا جلوی این غارت داخلی را بگیرد و اقتصاد را به ریل اصلی بازگرداند، چرا که فساد داخلی و ناکارآمدی سیستمی، هزاران بار مخرب‌تر از چالش‌های دیپلماتیک است.

سایه جنگ و تأثیر معکوس هشدارهای ترامپ

در خصوص تنش‌های نظامی، لیلاز احتمال وقوع جنگ مجدد میان ایران و اسرائیل/آمریکا را بسیار بالا می‌داند و معتقد است تا زمانی که مسئله هسته‌ای حل نشود، این خطر پابرجاست. با این حال، او هشدار دونالد ترامپ مبنی بر حمایت نظامی از معترضان را به ضرر جنبش اعتراضی می‌داند، چرا که این مداخله خارجی باعث می‌شود مردم از ترس سوریه‌‌ای شدن ایران به خانه‌ها بازگردند و حکومت نیز با خشونت بیشتری سرکوب کند. او تأکید دارد که اگرچه جنگ احتمالی، تغییرات ساختاری و ظهور بناپارت را تسریع می‌کند، اما منجر به سقوط نظام نخواهد شد؛ حتی اگر در این مسیر اتفاقی برای رهبری رخ دهد، سیستم همچنان پایدار مانده و تنها دچار استحاله درونی می‌شود.

پیامدهای محدود سقوط مادورو و تداوم اعتراضات

سعید لیلاز سقوط نیکلاس مادورو در ونزوئلا را فاقد تأثیر استراتژیک بر جمهوری اسلامی می‌داند و معتقد است این رویداد نه وضعیت ایران را بهبود می‌بخشد و نه وخیم‌تر می‌کند. درباره اعتراضات داخلی، پیش‌بینی او این است که ناآرامی‌ها به دلیل فشارهای معیشتی ادامه‌دار خواهد بود و حتی ممکن است شهرهای کوچکتر که زیر فشار اقتصادی له شده‌اند، فعال‌تر شوند، اما این اعتراضات فعلاً ساختارشکنانه نخواهد شد. او دولت پزشکیان را اگرچه دارای اختیار تام در جنگ و صلح می‌داند، اما معتقد است این دولت نتوانسته اراده‌ای منسجم برای تحول نشان دهد و سیستم مانند بدنی پیر که تن به اصلاح نمی‌دهد، تنها منتظر یک جراحی اجباری توسط یک نیروی مقتدر داخلی است.

جان کلام تحلیل عبدالله شهبازی از اعتراضات دی ۱۴۰۴

وضعیت اعتراضات؛ عبور از آستانه ترس

عبدالله شهبازی سخنان خود را با توصیف وضعیت روز دهم اعتراضات آغاز می‌کند؛ روزی که به‌زعم او اعتراض‌ها به اوج رسیده و از تهران تا شهرستان‌ها گسترش یافته است. او بر جسارت بی‌سابقه معترضان، به‌ویژه نسل جوان، تأکید می‌کند و معتقد است حضور خیابانی در شرایطی که خطر اعدام، جنگ فعال ایران و اسرائیل و سرکوب خشن وجود دارد، نشانه عبور جامعه از آستانه ترس است. شهبازی این وضعیت را با سال ۱۳۵۷ مقایسه می‌کند و می‌گوید آن زمان، حتی معترضان از حداقلی از فرآیندهای قضایی برخوردار بودند، در حالی که امروز هزینه اعتراض به‌مراتب سنگین‌تر و خونین‌تر است.

جان کلام تحلیل عبدالله شهبازی از اعتراضات دی ۱۴۰۴
جان کلام تحلیل عبدالله شهبازی از اعتراضات دی ۱۴۰۴

الگوی سرکوب و پیامدهای خطرناک آن

به باور شهبازی، اگرچه هنوز سرکوبی در ابعاد آبان ۹۸ به‌طور رسمی تکرار نشده، اما باز گذاشتن دست نیروهای شبه‌نظامی و مسلح برای شلیک به معترضان، پیامدهای اجتماعی و امنیتی عمیقی دارد. او هشدار می‌دهد که این نوع خشونت، به‌ویژه در شهرستان‌ها، می‌تواند به چرخه‌های انتقام، کینه‌های محلی و شکاف‌های خطرناک منجر شود؛ روندی که در نهایت هزینه‌ای بسیار سنگین‌تر برای حاکمیت خواهد داشت.

عامل بین‌المللی؛ بازدارندگی سرکوب گسترده

شهبازی نقش شرایط جهانی و تهدیدهای خارجی، به‌ویژه مواضع دونالد ترامپ و وضعیت جنگی منطقه را در مهار نسبی سرکوب تعیین‌کننده می‌داند. از نگاه او، نگرانی مقامات جمهوری اسلامی از احتمال مداخله خارجی، به‌ویژه از سوی اسرائیل، باعث شده که حاکمیت در استفاده از خشونت عریان‌تر محتاط‌تر عمل کند؛ هرچند این احتیاط، مانع بروز صحنه‌های فجیع نشده است.

ونزوئلا به‌مثابه هشدار؛ بی‌اعتمادی به مداخله خارجی

یکی از محورهای کلیدی تحلیل شهبازی، مقایسه ایران با تجربه ونزوئلاست. او توضیح می‌دهد که برخلاف انتظارات، دولت ترامپ پس از تحولات ونزوئلا، نه‌تنها به تغییر ساختار قدرت کمک نکرد، بلکه با حفظ همان نظام، به‌دنبال معامله و همکاری رفت. از این منظر، شهبازی موضع شاهزاده رضا پهلوی در مصاحبه با وال‌استریت ژورنال مبنی بر بی‌نیازی جنبش ایران از حمایت نظامی آمریکا را «خردمندانه» می‌داند؛ زیرا تجربه ونزوئلا نشان می‌دهد اتکا به مداخله خارجی می‌تواند به حفظ ساختارهای موجود، نه تغییر آن‌ها، منجر شود.

فرضیه «نسخه دوم جمهوری اسلامی» و بن‌بست آن

شهبازی احتمال طرح سناریویی از سوی برخی محافل آمریکایی را مطرح می‌کند که بر اساس آن، برای جلوگیری از فروپاشی پرهزینه، نسخه‌ای تعدیل‌شده از جمهوری اسلامی با چهره‌هایی مانند حسن روحانی حفظ شود. با این حال، او این سناریو را غیرقابل تحقق می‌داند؛ زیرا حجم نارضایتی، عمق شعارها و میزان ایثار معترضان به‌گونه‌ای است که پذیرش هرگونه تداوم ساختاری جمهوری اسلامی را ناممکن کرده است. به باور او، نسل جوان به‌دنبال تغییر بنیادین است، نه اصلاح درون‌سیستمی.

نقد فضای تحلیلی؛ اسارت در پروپاگاندا و تروما

بخش مهمی از سخنان شهبازی به نقد تحلیل‌گران و فعالانی اختصاص دارد که یا به‌طور مستقیم در مدار تبلیغاتی نظام قرار دارند، یا به‌دلیل زیست طولانی در فضای جمهوری اسلامی، دچار ناتوانی ذهنی در تصور فروپاشی آن شده‌اند. او تأکید می‌کند که تحلیل معتبر سیاسی، مستلزم رهایی از پیش‌داوری‌ها، ترومای جمعی و فضاهای القایی ـ چه از سوی رسانه‌های حکومتی و چه از سوی اپوزیسیون هیجانی ـ است.

چرا این جنبش متفاوت است؟

از نگاه شهبازی، جنبش کنونی از چند جهت با اعتراضات ۹۶، ۹۸، ۱۴۰۱ و حتی جنبش سبز متفاوت است: گستره جغرافیایی وسیع‌تر، شعارهای عمیق‌تر و رادیکال‌تر، فرسودگی شدید بدنه حامی نظام، و هم‌زمانی با بحران‌های منطقه‌ای و اقتصادی بی‌سابقه. او معتقد است جمهوری اسلامی عملاً راهکاری برای خروج از این بن‌بست ندارد و سیاست‌های مقطعی اقتصادی یا حمایتی، دیگر کارکردی ندارند.

از دست رفتن فرصت‌ها و انسداد در رأس قدرت

شهبازی ریشه بحران را در از دست رفتن فرصت‌های تاریخی جمهوری اسلامی می‌داند؛ از حذف نیروهای میانه‌رو تا میدان دادن کامل به تندروترین جریان‌ها. به اعتقاد او، ایدئولوژی فرقه‌ای، انسداد فکری در رأس قدرت و تداوم حمایت بی‌چون‌وچرا از کنش‌هایی مانند حمله ۷ اکتبر حماس، جمهوری اسلامی را به بن‌بستی رسانده که حتی تصور انتقال کنترل‌شده قدرت نیز برای حاکمان «وحشتناک» است.

چرخش اجتماعی به‌سوی رضا پهلوی

در بخش پایانی، شهبازی به تحلیل گرایش اجتماعی به شاهزاده رضا پهلوی می‌پردازد. او توضیح می‌دهد که از دهه ۷۰، ابتدا نوعی نوستالژی نسبت به دوران پهلوی شکل گرفت، اما در سال‌های اخیر این گرایش به یک انتخاب آگاهانه سیاسی تبدیل شده است. به باور او، جامعه پس از قطع امید کامل از چهره‌های برآمده از درون نظام، به‌دنبال رهبری است که هیچ پیوندی با جمهوری اسلامی و ایدئولوژی ۵۷ نداشته باشد؛ و این ویژگی را در رضا پهلوی یافته است.

جمع‌بندی؛ نزدیکی به نقطه عطف

عبدالله شهبازی با تأکید بر اینکه مدعی پیشگویی نیست، جمع‌بندی می‌کند که ترکیب اعتراضات گسترده، فرسایش درونی نظام، بحران اقتصادی عمیق و شرایط خاص منطقه‌ای، ایران را به نقطه‌ای رسانده که فروپاشی می‌تواند بسیار سریع و غافلگیرکننده رخ دهد. از نگاه او، جامعه ایران بیش از هر زمان دیگری به پایان یک دوره تاریخی نزدیک شده است؛ پایانی که نه با اصلاحات سطحی، بلکه با تغییر بنیادین رقم خواهد خورد.

جان کلام سخنان مهدیه گلرو: مبارزه از معنا تهی می‌شود

مهدیه گلرو صحبتش را با سلام و آرزوی سلامتی آغاز می‌کند، اما همان ابتدا یادآوری می‌کند که «حال خوب» در این روزها برای یک ایرانی معنایی محدود دارد. از نظر او اتفاقات خیابان با سرعتی جلو می‌رود که از تحلیل‌ها و واکنش‌ها پیشی می‌گیرد، و درست به همین دلیل، موضع‌گیری‌ها و روایت‌هایی که در فضای عمومی و شبکه‌های اجتماعی ساخته می‌شود می‌تواند به اندازه‌ی خودِ خیابان تعیین‌کننده باشد. او می‌گوید در این روزها نظرها درباره‌ی آنچه در ایران می‌گذرد متنوع و گاه متضاد شده، و به همین خاطر تصمیم گرفته به جای پرداختن به حجم بزرگی از توییت‌ها، تنها روی یک نمونه تمرکز کند؛ نمونه‌ای که به زعم او «خلاصه‌ی مجموعه‌ای از همین نگاه‌ها» است.

او توضیح می‌دهد یک اکانت توییتری را انتخاب کرده که حدود ۱۱۲ هزار دنبال‌کننده دارد؛ صاحب اکانتی که نه جنسیتش را می‌داند، نه محل زندگی‌اش را، اما به دلیل دامنه‌ی اثرگذاری‌اش آن را جدی می‌گیرد. گلرو برای نشان دادن اینکه مسئله فقط یک جمله‌ی اتفاقی نیست، چند توییت قدیمی این حساب را مرور می‌کند تا چارچوب ذهنی پشت موضع‌گیری‌های امروز روشن شود. در این مرور، از جمله به توییتی اشاره می‌کند که مدعی است بخش عمده‌ی جنجال‌های مربوط به قالیباف، احمدی‌نژاد و علم‌الهدی «از اتاق فکر اصلاح‌طلبان» می‌آید و این «میدان بازی ما نیست»، و این افراد صرفاً چون در مقاطعی به اصلاح‌طلبان «تودهنی» زده‌اند منفور اصلاح‌طلبان شده‌اند؛ نه اینکه خودشان مسئله‌دار باشند. سپس به توییتی افراطی‌تر اشاره می‌کند که خامنه‌ای را در قیاس با رهبران دو سال گذشته‌ی جهان «سیاستمدارترین و بادرایت‌ترین» معرفی می‌کند. گلرو می‌گوید همین بخش را می‌شود تقطیع کرد و علیه او به کار گرفت، اما چون نقل قول از متن توییت است، ناچار آن را صریح می‌خواند تا نشان دهد با چه سطحی از وارونه‌سازی و تقدیس قدرت مواجهیم.

مهدیه گلرو بعد به توییت محوری می‌رسد؛ همان جایی که خطاب به مخاطبان گفته شده «راه یکی است»، «زیر بار جز آن نروید»، «شعار دیگران را سر ندهید»، و «کسی که شعار شما را سر نداد از شما نیست و دوست شما هم نیست». او این لحن را به تجربه‌ی تاریخی انقلاب ۵۷ وصل می‌کند و می‌گوید این نوع ادبیات او را یاد شعارهای تک‌صداساز آن دوران می‌اندازد؛ همان منطق «فقط یک حزب، فقط یک رهبر» که عملاً هر صدای متفاوت را از دایره‌ی «خودی» بیرون می‌انداخت و نهایتاً به له شدن دیگران انجامید. از نگاه او، وقتی یک جنبش اجتماعی به نسخه‌ی «فقط یک راه و فقط یک شعار» تقلیل داده شود، همان سازوکار حذف و سرکوب دوباره بازتولید می‌شود و راه آزادی را می‌بندد.

او برای نشان دادن عمق مسئله، به یک نمونه‌ی دیگر از همین گفتمان اشاره می‌کند که «زن، زندگی، آزادی» را تحقیر کرده و آن را «لانه قهوه‌ها» خوانده است. گلرو این تعبیر را در برابر واقعیت خیابان می‌گذارد: آدم‌هایی که هنگام گفتن همین شعار هدف تیراندازی قرار گرفتند، ساچمه خوردند، چشم از دست دادند، بازداشت و حتی اعدام شدند. تاکید می‌کند وقتی چنین هزینه‌ای برای یک شعار پرداخت شده، تحقیر آن صرفاً اختلاف سلیقه نیست، بلکه بی‌اعتبارسازی رنج و مقاومت جمعی و بریدن رشته‌ی همبستگی است.

در ادامه، گلرو به بخش دیگری از همان توییت‌ها می‌پردازد که ادعا می‌کنند «رسانه، زندانی سیاسی و دانشگاه بازوهای هم‌پیمان حکومت برای پیشگیری از پیروزی‌اند» و باید «اکیداً نادیده گرفته شوند». او می‌گوید خودش به رسانه‌ها نقدهای جدی دارد؛ از صداگذاری و رفتارهای غیرحرفه‌ای تا شطرنجی نکردن تصاویر و توزیع نابرابر تریبون. اما به نظرش نقد رسانه مجوز حذف رسانه نیست، چون در لحظه‌ای که مردم زیر سرکوب‌اند، یکی از معدود ابزارهای رساندن صدا همین رسانه است و اساساً رسانه یکی از ستون‌های دموکراسی است. سپس سراغ گزاره‌ی «زندانی سیاسی هم‌پیمان حکومت است» می‌رود و آن را از نظر منطقی متناقض می‌داند: اگر کسی واقعاً هم‌پیمان حکومت باشد، چرا باید هزینه‌ی زندان، از دست رفتن جوانی و سلامت و زندگی را پشت میله‌ها بدهد؟ او می‌پذیرد که برخی زندانیان سیاسی پیش از انقلاب بعد از ۵۷ در ساختن وضع موجود نقش منفی داشتند، اما یادآوری می‌کند بسیاری هم کشته و اعدام شدند یا حتی از زندان پهلوی تا زندان جمهوری اسلامی رفتند و قربانی شدند؛ بنابراین نمی‌توان با یک حکم کلی کل مفهوم «زندانی سیاسی» را بی‌اعتبار کرد.

گلرو بعد به دانشگاه می‌رسد و می‌گوید خوشحالی از تعطیلی دانشگاه یا بی‌اعتبار کردن اعتراضات دانشجویی فقط به این دلیل که «شعار دلخواه ما آنجا داده نمی‌شود»، از نظر کارکرد سیاسی تفاوت معناداری با سرکوب دانشگاه توسط جمهوری اسلامی ندارد و یادآور همان منطق انقلاب فرهنگی است. از نگاه او، اگر بخش‌هایی از اپوزیسیون به جایی برسند که تعطیلی دانشگاه را مطلوب بدانند، یعنی بازتولید ابزارهای اقتدارگرایی را پذیرفته‌اند، فقط با برچسبی متفاوت.

نقطه‌ی حساس‌تر بحث، به ادعایی برمی‌گردد که می‌گوید «نه زندانی سیاسی بودن حقانیت می‌آورد، نه کشته دادن حقانیت می‌آورد». گلرو استدلال می‌کند نتیجه‌ی عملی این حرف، تهی کردن مبارزه از معناست. اگر زندان، جان‌باختن، و هزینه دادن هیچ ارزش نمادین و اخلاقی نداشته باشد، مردم با چه آرمانی باید جانشان را کف دست بگیرند و به خیابان بروند؟ او می‌گوید تغییر اجتماعی نیازمند افق ارزشی و امید است؛ اگر همه چیز «بی‌معنا» شود، جنبش از درون تهی می‌شود و توان تولید آینده را از دست می‌دهد.

او سپس به بخشی از همان توصیه‌ها اشاره می‌کند که آشکارا جنسیت‌زده و سن‌زده است: «صف اول را به مردان جوان بسپارید»، «مسن‌ترها محافظه‌کارند»، و «زنان مزبزب هستند». گلرو این را به تجربه‌ی فقهی و سنتیِ تحقیر زنان وصل می‌کند و می‌گوید عجیب است کسانی که مدعی مخالفت با جمهوری اسلامی‌اند، در نگاه به زنان همان کلیشه‌های دیرپا را بازتولید می‌کنند؛ کلیشه‌هایی که زنان را از تصمیم‌گیری، قضاوت و مشارکت برابر کنار می‌زند. او تاکید می‌کند جنبشی که زنان را کنار بگذارد، اساساً نمی‌تواند به آزادی و دموکراسی برسد، چون رعایت حقوق زنان معیار واقعی رهایی است، نه ادعای سیاسی.

در جمع‌بندی، گلرو می‌گوید این دست روایت‌ها فقط «نظر شخصی» نیستند؛ کارکردشان شکاف‌سازی است: تشدید شکاف نسلی با حذف مسن‌ترها، تشدید شکاف جنسیتی با بی‌اعتبار کردن زنان، و حتی دامن زدن به شکاف‌های محلی و قومی با ارزش‌گذاری‌های تحقیرآمیز درباره‌ی گروه‌های مختلف. از نظر او، نیرویی که آینده‌ای آزاد برای ایران می‌خواهد باید این شکاف‌ها را کاهش دهد، نه اینکه با «دیگری‌سازی» بخش‌هایی از جامعه را از جنبش بیرون براند؛ چون هر گروهی اگر احساس کند در آینده‌ی پس از تغییر سهم و امنیت و کرامت ندارد، طبیعی است که به حرکت جمعی نمی‌پیوندد.

در پایان، گلرو هشدار می‌دهد که پروپاگاندا و اطلاعات نادرست در عصر شبکه‌های اجتماعی به شکل گسترده‌تری عمل می‌کند و می‌تواند ذهن‌ها را بدون اینکه خودمان متوجه شویم درگیر کند. برای ملموس کردن این خطر، مثال می‌زند که بارها تصویر او را با لوگوی شبکه‌های مختلف منتشر کرده‌اند و زیرش حرف‌هایی نوشته‌اند که هرگز نگفته است. توصیه‌ی عملی او این است که شک کنیم، منبع خبر را پیگیری کنیم، و هیچ اسکرین‌شات و نقل‌قولی را بدون راستی‌آزمایی نپذیریم؛ چون گاهی هدف صرفاً دیده شدن، لایک گرفتن و درآمدزایی است. او با تاکید بر دشواری زیستن و مسئولیت اخلاقیِ واکنش نشان دادن در برابر این جریان‌ها سخن را تمام می‌کند و امید می‌بندد که در لحظات شنیدن این حرف‌ها، جان دیگری در ایران گرفته نشده باشد؛ به امید آزادی، عدالت و برابری برای ایران.

تحلیل حسین قاضیان از تحولات دی ۱۴۰۴

حسین قاضیان با نگاهی تحلیلی و راهبردی به تحولات اخیر، بحث را از این نقطه آغاز می‌کند که سرعت رخدادهای سیاسی به‌مراتب از سرعت گفت‌وگوها و تحلیل‌ها پیشی گرفته است. به‌زعم او، مسئله اصلی دیگر شمارش جزئیات وقایع نیست، بلکه تشخیص آن عناصر اندکی است که در این شتاب بالا، از حیث «عمل سیاسی» معنا و اثر دارند. آنچه اهمیت دارد این است که از دل این سیلان سریع رویدادها، چه مؤلفه‌هایی می‌توانند دستور کار نیروهای سیاسی را شکل دهند.

قاضیان سپس با رجوع به اعتراضات از سال ۱۳۹۶ به این‌سو، بر یک ویژگی مشترک تأکید می‌کند: ماهیت غالب این اعتراضات، «سلبی» بوده است. شعارها عمدتاً بر نفی استوار بوده‌اند؛ نفی دیکتاتوری، نفی جمهوری اسلامی، نفی کلیت ساختار قدرت. این نفی‌گری، اگرچه بسیج‌پذیر و فراگیر است، اما فاقد ارائه بدیلی روشن و مشخص بوده است. به بیان دیگر، جامعه می‌دانست چه نمی‌خواهد، اما کمتر می‌گفت چه می‌خواهد.

به‌اعتقاد او، تفاوت مهم وضعیت کنونی با دوره‌های پیشین، ظهور یک بُعد ایجابی پررنگ در کنار آن نفی تاریخی است. در خیابان‌ها و در بازنمایی رسانه‌ای اعتراضات، برای نخستین‌بار نام یک جریان و یک آیکون سیاسی مشخص به‌طور جدی مطرح می‌شود: پادشاهی‌خواهی و ارجاع مستقیم به رضا پهلوی. قاضیان تأکید می‌کند که حتی اگر اندازه واقعی این گرایش در سطح جامعه هنوز روشن و قابل برآورد دقیق نباشد، نفسِ طرح آن به‌عنوان یک بدیل ایجابی، از منظر سیاسی اهمیت تعیین‌کننده دارد.

در ادامه، او نقش رسانه‌ها را در تشدید و بازتولید این صدا توضیح می‌دهد. به نظر قاضیان، وقتی یک شعار یا گرایش—حتی اگر در میدان واقعی محدود باشد—از طریق رسانه‌های بزرگ با مخاطبان میلیونی بازنشر می‌شود، به‌تدریج به «صدای قالب» تبدیل می‌گردد. افراد مصرف‌کننده رسانه، خود را با این صدای غالب همسو می‌کنند و در قالب آن بازتعریف می‌شوند. او برای توضیح این سازوکار به تجربه انتخابات ۱۳۷۶ اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه یک تصور گفتمانی نادرست، صرفاً با تکرار رسانه‌ای، به‌عنوان واقعیت اجتماعی پذیرفته شد و حتی پاسخ‌های بعدی مردم را تغییر داد. این همان مکانیزم «همنوایی اجتماعی» است که احساس امنیت روانی و تعلق به اکثریت را فراهم می‌کند.

از دل این تحلیل، قاضیان به یک معمای اساسی در سیاست اعتراضی می‌رسد: تفاوت میان ظرفیت بسیج در امر سلبی و امر ایجابی. مخالفت با رژیم سیاسی، بالقوه فراگیرتر از حمایت از یک گرایش خاص است، زیرا طیف‌های متنوع‌تری را در بر می‌گیرد. در مقابل، هر پروژه ایجابی— حتی اگر پرصدا باشد—ذاتاً محدودتر است. این تفاوت، نیروهای سیاسی را با یک دو راهی راهبردی مواجه می‌کند که بی‌توجهی به آن می‌تواند کل فرایند تغییر توازن قوا را مختل کند.

حسین قاضیان در این چارچوب، به برداشت غالبی که در میان بخشی از پادشاهی‌خواهان شکل گرفته اشاره می‌کند: این تصور که آنان اکثریت قاطع جامعه‌اند و برای پیشبرد پروژه سیاسی خود نیازی به دیگر مخالفان ندارند. به نظر او، اگر چنین برداشتی در میان رهبران این جریان وجود داشته باشد، نقد بیرونی یا انکار آن نه‌تنها بی‌اثر است، بلکه معمولاً موجب تشدید همان تصور و رادیکال‌تر شدن رفتارها می‌شود. جنبش‌ها، به‌ویژه وقتی احساس دست برتر دارند، نسبت به صداهای بیرونی ناشنوا می‌شوند.

در سوی دیگر، قاضیان پادشاهی‌نخواهان را نیز از خطای راهبردی برحذر می‌دارد. مخالفت تند، تحقیر یا تمرکز افراطی بر کوچک‌نمایی رقیب، نه‌تنها او را تضعیف نمی‌کند، بلکه انسجام درونی‌اش را تقویت کرده و نهایتاً مسیر رسیدن به هدف مشترک—یعنی شکست رژیم—را دشوارتر می‌سازد. در چنین وضعی، هر دو طرف به‌جای تمرکز بر دشمن مشترک، درگیر فرسایش متقابل می‌شوند.

از منظر قاضیان، پرسش کلیدی این است که اولویت نیروهای سیاسی چیست: رفتن جمهوری اسلامی یا تعیین برنده آینده قدرت؟ اگر اولویت با دومی باشد، ادامه نزاع درون‌اپوزیسیون قابل فهم است. اما اگر رفتن رژیم در اولویت قرار گیرد، عقلانیت سیاسی حکم می‌کند که خصومت‌های درونی کاهش یابد. او سپس با طرح سناریوهای مختلف آینده—از بدترین حالت حذف کامل نیروهای غیرپادشاهی تا سناریوهای میانه—تأکید می‌کند که حتی در نامطلوب‌ترین سناریوها، یک دستاورد حداقلی می‌تواند محقق شود: توقف روند فروپاشی و نابودی کشور.

جان کلام این‌که، قاضیان یادآور می‌شود که سیاست عرصه «ممکن‌ها»ست نه «مطلوب‌های آرمانی». تا زمانی که نیروهای سیاسی به مسئله فراگیری واقعی و تغییر توازن قوا نیندیشند، چشم‌انداز پیروزی محدود خواهد ماند، مگر آنکه شرایطی کاملاً پیش‌بینی‌ناپذیر و انفجاری رخ دهد که در آن صورت نیز لزوماً هیچ نیروی سیاسی مشخصی برنده نهایی نخواهد بود. این تحلیل، تلاشی است برای بازگرداندن عقلانیت راهبردی به صحنه‌ای که بیش از حد تحت تأثیر توهم اکثریت و جنگ‌های هویتی قرار گرفته است.

آخرش چی میشه؟ – جان کلام مهدی مطهرنیا از کاراکاس تا تهران

✨ جانِ کلام و روایت محتوا
📅 تاریخ محتوا: 04/01/2026

qجهان در نخستین روزهای سال ۲۰۲۶ با خبری از خواب بیدار شد که بیش از آن‌که به واقعیت شباهت داشته باشد، یادآور فیلم‌نامه‌های جاسوسی هالیوود بود. نیکولاس مادورو بار دیگر، این‌بار به‌صورت عملیاتی برق‌آسا، از اقامتگاهش بیرون کشیده شد. یورش ضربتی نیروهای دلتا‌ی آمریکا در قلب کاراکاس و انتقال فوری او به نیویورک، صرفاً یک خبر داغ رسانه‌ای نبود؛ بلکه به تعبیر دکتر مهدی مطهرنیا، زنگ پایان یک دوران و آغاز رسمی «قرن سیاسی–امنیتی» قرن بیست‌ویکم به شمار می‌رفت.

مطهرنیا معتقد است آنچه در ونزوئلا رخ داد، بوی باروت نظمی نوین را می‌داد؛ نظمی که قرار است تا سال ۲۰۳۰، چهره ژئوپلیتیک جهان را بازترسیم کند. شوک کاراکاس، به‌زعم او، پایان دوران بلوف و پروپاگاندا بود.

او سخن خود را با کالبدشکافی واقع‌گرایانه ونزوئلا آغاز می‌کند و باور دارد دستگیری مادورو، بازسازی مدرن الگوی «رهبر پاناما» در دهه ۹۰ میلادی است؛ فراتر از تصویرسازی و روایت‌پردازی رسانه‌ای. در حالی که بخشی از افکار عمومی در فضای مجازی سرگرم تصاویر جعلی، صداگذاری‌ها و روایت‌های ساختگی‌اند، مطهرنیا با نگاهی جامعه‌شناختی هشدار می‌دهد که این انکارها تنها مُسکنی موقت برای ترمیم روان‌های آسیب‌دیده است.

واقعیت میدان، انتقال قدرت در ونزوئلا و حضور مادورو در برابر دادگاه نیویورک است؛ رخدادی که ضربه‌ای معنادار به تهران تلقی می‌شود. او تأکید می‌کند پس از فروپاشی ساختاری سوریه و خروج بشار اسد، ونزوئلا دومین ضربه سنگین به سرمایه‌گذاری‌های استراتژیک و میلیاردی ایران در خارج از مرزهاست. به گفته او، سرمایه‌گذاری حدود دو میلیارد دلاری تهران در ونزوئلا اکنون در هاله‌ای از ابهام و نابودی قرار دارد.

در ادامه، مطهرنیا به معماری «مکعب‌ها» می‌رسد؛ دکترین ترامپ در قبال تهران. بخش اصلی و مفصل سخنان او به تبیین مدل‌های نظری‌اش با عنوان «مکعب‌های کنش و اقدام» اختصاص دارد. به باور او، ترامپ برخلاف دوره نخست ریاست‌جمهوری که بر پارادایم آشوب تکیه داشت، این‌بار با «اتوریته تهاجمی» عمل می‌کند.

نخست، مکعب کنش علیه تهران را تشریح می‌کند؛ مکعبی شش‌وجهی که گام‌به‌گام در حال اجراست:
۱. گسترش جنگ‌های مینیاتوری و ضربات نقطه‌ای محدود برای فرسایش توان رقیب.
۲. ترورهای درون‌مرزی و برون‌مرزی و انتقال میدان نبرد به سطوح پیچیده امنیتی.
۳. اطلاعات‌سازی بین‌المللی و منزوی‌کردن کامل تهران در عرصه دیپلماتیک.
۴. فلج اقتصادی و فشار بر ستون فقرات معیشت جامعه.
۵. تبدیل نارضایتی اقتصادی به اعتراضات و طغیان‌های خیابانی.
۶. اجبار به پذیرش تغییر؛ قراردادن ساختار در موقعیتی که راهی جز واژگونی یا تسلیم نداشته باشد.

سپس به سراغ «مکعب واژگونی غیرخطی» می‌رود؛ نظریه‌ای که برای نخستین‌بار از مکعب سوم آن رونمایی می‌کند. این لایه، مرحله عبور از فشار و ورود به واژگونی است.
در سطح نخست، فشار گلوگاهی مطرح می‌شود؛ جایی که آمریکا دیگر به تحریم فراگیر بسنده نمی‌کند، بلکه گلوگاه‌های تنفسی اقتصاد، نفت و تراکنش‌های خاص را هدف می‌گیرد تا توان اداره کشور از بین برود.
سطح دوم، میدان کنش است: رویارویی نخبگان با نخبگان، جامعه با دولت، و بروز ناتوانی ساختاری در درون حاکمیت.
سطح سوم، «فازبندی فروپاشی» است؛ جایی که فرسایش اعتماد به پایان می‌رسد و سیستم دچار واژگونی کارکردی می‌شود. وزارتخانه هست، وزیر هست، اما هیچ‌چیز کار نمی‌کند.

در فصل بعد، او بازه زمانی ۱۴۰۴ تا ۱۴۰۷ را با دقت یک جراح سیاسی، «تونل پنهان تغییر» می‌نامد. به باور او، ایران از مرحله اصلاح و رفرم عبور کرده و به‌دلیل انسدادهای مزمن، ناخواسته در مسیر انقلاب و دگرگونی بنیادین قرار گرفته است. به گفته او، جنگ روایت‌ها پشت سر گذاشته شده و اکنون کشور در میانه جنگ ساختاری است.

مطهرنیا با استناد به افلاطون یادآوری می‌کند که عامل اصلی فروپاشی هر حکومت، نبرد نخبگان درون آن است. هنگامی که نخبگان حاکم به جان یکدیگر می‌افتند، فلج نهادی رخ می‌دهد و اعتبار سیستم حتی نزد هوادارانش فرو می‌پاشد.

در فصل چهارم، به دکترین «انزواگرایی فعال» و اصل «مسئولیت حمایت» می‌پردازد. او تأکید می‌کند ترامپ منزوی نیست، بلکه انزوای فعال را دنبال می‌کند: ابتدا کانون‌های بحران جهانی چون اوکراین، ونزوئلا و ایران را با فشار و تقابل مدیریت می‌کند تا سپس به بازسازی داخلی آمریکا بپردازد. به باور او، توییت‌ها و مواضع ترامپ در حمایت از مردم ایران، زمینه‌سازی حقوقی برای اجرای اصل مسئولیت حمایت است؛ اصلی که می‌گوید اگر دولتی نتواند یا نخواهد از شهروندانش در برابر سرکوب محافظت کند، جامعه جهانی به رهبری قدرت‌های بزرگ حق مداخله دارد. او یادآور می‌شود که ترامپ ابتدا بحران را رسانه‌ای، سپس روانی و در نهایت میدانی می‌کند؛ همان الگویی که در مورد مادورو ظرف سی دقیقه اجرا شد.

فصل پنجم و پایانی، هشداری درونی است: «مرگ خردورزی، بزرگ‌ترین دشمن ایران». مطهرنیا در فرازی احساسی اما عقلانی، از بلوغ بلاهت و مرگ شرافت سخن می‌گوید و نخبگان داخلی را به نقد می‌کشد: اگر دشمن تا این حد توانمند است که ارزش پول ملی را نابود و نفوذ عمیق ایجاد کند، پس مسئولان با این‌همه ادعا، قدرت و بودجه چه کرده‌اند و چه می‌کنند؟

او همچنین به شکیبایی آذربایجان و کردستان اشاره می‌کند و سکوت فعلی را نه از سر رضایت، بلکه حاصل تجربه تاریخی و عقلانیت سیاسی می‌داند؛ شکیبایی‌ای که اگر فروبپاشد، کنشی قاطع به‌دنبال خواهد داشت.

مطهرنیا گفت‌وگو را با نگاهی تمدنی و امیدبخش به پایان می‌برد. به باور او، ایران برای زنده ماندن باید از سه محاصره عبور کند: محاصره معنا، محاصره کنش و محاصره آینده.

و در جمع‌بندی نهایی می‌گوید: الگوی ونزوئلا نشان داد که ترامپ از نمایش قدرت به اعمال قدرت رسیده است. واژگونی کارکردی سیستم در ایران به جایی رسیده که کالبد ساختار وجود دارد، اما روح اداره در آن مرده است. با این حال، او معتقد است علی‌رغم همه تلخی‌ها، ایران به سوی نوعی رنسانس تمدنی در حرکت است؛ رنسانسی که از قلب این تمدن در قرن بیست‌ویکم سر برخواهد آورد، مشروط بر آن‌که نخبگان و مردم، خردورزی و شرافت را جایگزین بلاهت و درگیری‌های بی‌حاصل کنند.

و سخن آخر او، نیایشی است:
پروردگارا، پاسبان این سرزمین آباد باش.
خدای ایران زنده است،
و عظمت ایران پیش روی ماست.