qجهان در نخستین روزهای سال ۲۰۲۶ با خبری از خواب بیدار شد که بیش از آنکه به واقعیت شباهت داشته باشد، یادآور فیلمنامههای جاسوسی هالیوود بود. نیکولاس مادورو بار دیگر، اینبار بهصورت عملیاتی برقآسا، از اقامتگاهش بیرون کشیده شد. یورش ضربتی نیروهای دلتای آمریکا در قلب کاراکاس و انتقال فوری او به نیویورک، صرفاً یک خبر داغ رسانهای نبود؛ بلکه به تعبیر دکتر مهدی مطهرنیا، زنگ پایان یک دوران و آغاز رسمی «قرن سیاسی–امنیتی» قرن بیستویکم به شمار میرفت.
مطهرنیا معتقد است آنچه در ونزوئلا رخ داد، بوی باروت نظمی نوین را میداد؛ نظمی که قرار است تا سال ۲۰۳۰، چهره ژئوپلیتیک جهان را بازترسیم کند. شوک کاراکاس، بهزعم او، پایان دوران بلوف و پروپاگاندا بود.
او سخن خود را با کالبدشکافی واقعگرایانه ونزوئلا آغاز میکند و باور دارد دستگیری مادورو، بازسازی مدرن الگوی «رهبر پاناما» در دهه ۹۰ میلادی است؛ فراتر از تصویرسازی و روایتپردازی رسانهای. در حالی که بخشی از افکار عمومی در فضای مجازی سرگرم تصاویر جعلی، صداگذاریها و روایتهای ساختگیاند، مطهرنیا با نگاهی جامعهشناختی هشدار میدهد که این انکارها تنها مُسکنی موقت برای ترمیم روانهای آسیبدیده است.
واقعیت میدان، انتقال قدرت در ونزوئلا و حضور مادورو در برابر دادگاه نیویورک است؛ رخدادی که ضربهای معنادار به تهران تلقی میشود. او تأکید میکند پس از فروپاشی ساختاری سوریه و خروج بشار اسد، ونزوئلا دومین ضربه سنگین به سرمایهگذاریهای استراتژیک و میلیاردی ایران در خارج از مرزهاست. به گفته او، سرمایهگذاری حدود دو میلیارد دلاری تهران در ونزوئلا اکنون در هالهای از ابهام و نابودی قرار دارد.
در ادامه، مطهرنیا به معماری «مکعبها» میرسد؛ دکترین ترامپ در قبال تهران. بخش اصلی و مفصل سخنان او به تبیین مدلهای نظریاش با عنوان «مکعبهای کنش و اقدام» اختصاص دارد. به باور او، ترامپ برخلاف دوره نخست ریاستجمهوری که بر پارادایم آشوب تکیه داشت، اینبار با «اتوریته تهاجمی» عمل میکند.
نخست، مکعب کنش علیه تهران را تشریح میکند؛ مکعبی ششوجهی که گامبهگام در حال اجراست:
۱. گسترش جنگهای مینیاتوری و ضربات نقطهای محدود برای فرسایش توان رقیب.
۲. ترورهای درونمرزی و برونمرزی و انتقال میدان نبرد به سطوح پیچیده امنیتی.
۳. اطلاعاتسازی بینالمللی و منزویکردن کامل تهران در عرصه دیپلماتیک.
۴. فلج اقتصادی و فشار بر ستون فقرات معیشت جامعه.
۵. تبدیل نارضایتی اقتصادی به اعتراضات و طغیانهای خیابانی.
۶. اجبار به پذیرش تغییر؛ قراردادن ساختار در موقعیتی که راهی جز واژگونی یا تسلیم نداشته باشد.
سپس به سراغ «مکعب واژگونی غیرخطی» میرود؛ نظریهای که برای نخستینبار از مکعب سوم آن رونمایی میکند. این لایه، مرحله عبور از فشار و ورود به واژگونی است.
در سطح نخست، فشار گلوگاهی مطرح میشود؛ جایی که آمریکا دیگر به تحریم فراگیر بسنده نمیکند، بلکه گلوگاههای تنفسی اقتصاد، نفت و تراکنشهای خاص را هدف میگیرد تا توان اداره کشور از بین برود.
سطح دوم، میدان کنش است: رویارویی نخبگان با نخبگان، جامعه با دولت، و بروز ناتوانی ساختاری در درون حاکمیت.
سطح سوم، «فازبندی فروپاشی» است؛ جایی که فرسایش اعتماد به پایان میرسد و سیستم دچار واژگونی کارکردی میشود. وزارتخانه هست، وزیر هست، اما هیچچیز کار نمیکند.
در فصل بعد، او بازه زمانی ۱۴۰۴ تا ۱۴۰۷ را با دقت یک جراح سیاسی، «تونل پنهان تغییر» مینامد. به باور او، ایران از مرحله اصلاح و رفرم عبور کرده و بهدلیل انسدادهای مزمن، ناخواسته در مسیر انقلاب و دگرگونی بنیادین قرار گرفته است. به گفته او، جنگ روایتها پشت سر گذاشته شده و اکنون کشور در میانه جنگ ساختاری است.
مطهرنیا با استناد به افلاطون یادآوری میکند که عامل اصلی فروپاشی هر حکومت، نبرد نخبگان درون آن است. هنگامی که نخبگان حاکم به جان یکدیگر میافتند، فلج نهادی رخ میدهد و اعتبار سیستم حتی نزد هوادارانش فرو میپاشد.
در فصل چهارم، به دکترین «انزواگرایی فعال» و اصل «مسئولیت حمایت» میپردازد. او تأکید میکند ترامپ منزوی نیست، بلکه انزوای فعال را دنبال میکند: ابتدا کانونهای بحران جهانی چون اوکراین، ونزوئلا و ایران را با فشار و تقابل مدیریت میکند تا سپس به بازسازی داخلی آمریکا بپردازد. به باور او، توییتها و مواضع ترامپ در حمایت از مردم ایران، زمینهسازی حقوقی برای اجرای اصل مسئولیت حمایت است؛ اصلی که میگوید اگر دولتی نتواند یا نخواهد از شهروندانش در برابر سرکوب محافظت کند، جامعه جهانی به رهبری قدرتهای بزرگ حق مداخله دارد. او یادآور میشود که ترامپ ابتدا بحران را رسانهای، سپس روانی و در نهایت میدانی میکند؛ همان الگویی که در مورد مادورو ظرف سی دقیقه اجرا شد.
فصل پنجم و پایانی، هشداری درونی است: «مرگ خردورزی، بزرگترین دشمن ایران». مطهرنیا در فرازی احساسی اما عقلانی، از بلوغ بلاهت و مرگ شرافت سخن میگوید و نخبگان داخلی را به نقد میکشد: اگر دشمن تا این حد توانمند است که ارزش پول ملی را نابود و نفوذ عمیق ایجاد کند، پس مسئولان با اینهمه ادعا، قدرت و بودجه چه کردهاند و چه میکنند؟
او همچنین به شکیبایی آذربایجان و کردستان اشاره میکند و سکوت فعلی را نه از سر رضایت، بلکه حاصل تجربه تاریخی و عقلانیت سیاسی میداند؛ شکیباییای که اگر فروبپاشد، کنشی قاطع بهدنبال خواهد داشت.
مطهرنیا گفتوگو را با نگاهی تمدنی و امیدبخش به پایان میبرد. به باور او، ایران برای زنده ماندن باید از سه محاصره عبور کند: محاصره معنا، محاصره کنش و محاصره آینده.
و در جمعبندی نهایی میگوید: الگوی ونزوئلا نشان داد که ترامپ از نمایش قدرت به اعمال قدرت رسیده است. واژگونی کارکردی سیستم در ایران به جایی رسیده که کالبد ساختار وجود دارد، اما روح اداره در آن مرده است. با این حال، او معتقد است علیرغم همه تلخیها، ایران به سوی نوعی رنسانس تمدنی در حرکت است؛ رنسانسی که از قلب این تمدن در قرن بیستویکم سر برخواهد آورد، مشروط بر آنکه نخبگان و مردم، خردورزی و شرافت را جایگزین بلاهت و درگیریهای بیحاصل کنند.
و سخن آخر او، نیایشی است:
پروردگارا، پاسبان این سرزمین آباد باش.
خدای ایران زنده است،
و عظمت ایران پیش روی ماست.