تحلیل حسین قاضیان از تحولات دی ۱۴۰۴

حسین قاضیان با نگاهی تحلیلی و راهبردی به تحولات اخیر، بحث را از این نقطه آغاز می‌کند که سرعت رخدادهای سیاسی به‌مراتب از سرعت گفت‌وگوها و تحلیل‌ها پیشی گرفته است. به‌زعم او، مسئله اصلی دیگر شمارش جزئیات وقایع نیست، بلکه تشخیص آن عناصر اندکی است که در این شتاب بالا، از حیث «عمل سیاسی» معنا و اثر دارند. آنچه اهمیت دارد این است که از دل این سیلان سریع رویدادها، چه مؤلفه‌هایی می‌توانند دستور کار نیروهای سیاسی را شکل دهند.

قاضیان سپس با رجوع به اعتراضات از سال ۱۳۹۶ به این‌سو، بر یک ویژگی مشترک تأکید می‌کند: ماهیت غالب این اعتراضات، «سلبی» بوده است. شعارها عمدتاً بر نفی استوار بوده‌اند؛ نفی دیکتاتوری، نفی جمهوری اسلامی، نفی کلیت ساختار قدرت. این نفی‌گری، اگرچه بسیج‌پذیر و فراگیر است، اما فاقد ارائه بدیلی روشن و مشخص بوده است. به بیان دیگر، جامعه می‌دانست چه نمی‌خواهد، اما کمتر می‌گفت چه می‌خواهد.

به‌اعتقاد او، تفاوت مهم وضعیت کنونی با دوره‌های پیشین، ظهور یک بُعد ایجابی پررنگ در کنار آن نفی تاریخی است. در خیابان‌ها و در بازنمایی رسانه‌ای اعتراضات، برای نخستین‌بار نام یک جریان و یک آیکون سیاسی مشخص به‌طور جدی مطرح می‌شود: پادشاهی‌خواهی و ارجاع مستقیم به رضا پهلوی. قاضیان تأکید می‌کند که حتی اگر اندازه واقعی این گرایش در سطح جامعه هنوز روشن و قابل برآورد دقیق نباشد، نفسِ طرح آن به‌عنوان یک بدیل ایجابی، از منظر سیاسی اهمیت تعیین‌کننده دارد.

در ادامه، او نقش رسانه‌ها را در تشدید و بازتولید این صدا توضیح می‌دهد. به نظر قاضیان، وقتی یک شعار یا گرایش—حتی اگر در میدان واقعی محدود باشد—از طریق رسانه‌های بزرگ با مخاطبان میلیونی بازنشر می‌شود، به‌تدریج به «صدای قالب» تبدیل می‌گردد. افراد مصرف‌کننده رسانه، خود را با این صدای غالب همسو می‌کنند و در قالب آن بازتعریف می‌شوند. او برای توضیح این سازوکار به تجربه انتخابات ۱۳۷۶ اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه یک تصور گفتمانی نادرست، صرفاً با تکرار رسانه‌ای، به‌عنوان واقعیت اجتماعی پذیرفته شد و حتی پاسخ‌های بعدی مردم را تغییر داد. این همان مکانیزم «همنوایی اجتماعی» است که احساس امنیت روانی و تعلق به اکثریت را فراهم می‌کند.

از دل این تحلیل، قاضیان به یک معمای اساسی در سیاست اعتراضی می‌رسد: تفاوت میان ظرفیت بسیج در امر سلبی و امر ایجابی. مخالفت با رژیم سیاسی، بالقوه فراگیرتر از حمایت از یک گرایش خاص است، زیرا طیف‌های متنوع‌تری را در بر می‌گیرد. در مقابل، هر پروژه ایجابی— حتی اگر پرصدا باشد—ذاتاً محدودتر است. این تفاوت، نیروهای سیاسی را با یک دو راهی راهبردی مواجه می‌کند که بی‌توجهی به آن می‌تواند کل فرایند تغییر توازن قوا را مختل کند.

حسین قاضیان در این چارچوب، به برداشت غالبی که در میان بخشی از پادشاهی‌خواهان شکل گرفته اشاره می‌کند: این تصور که آنان اکثریت قاطع جامعه‌اند و برای پیشبرد پروژه سیاسی خود نیازی به دیگر مخالفان ندارند. به نظر او، اگر چنین برداشتی در میان رهبران این جریان وجود داشته باشد، نقد بیرونی یا انکار آن نه‌تنها بی‌اثر است، بلکه معمولاً موجب تشدید همان تصور و رادیکال‌تر شدن رفتارها می‌شود. جنبش‌ها، به‌ویژه وقتی احساس دست برتر دارند، نسبت به صداهای بیرونی ناشنوا می‌شوند.

در سوی دیگر، قاضیان پادشاهی‌نخواهان را نیز از خطای راهبردی برحذر می‌دارد. مخالفت تند، تحقیر یا تمرکز افراطی بر کوچک‌نمایی رقیب، نه‌تنها او را تضعیف نمی‌کند، بلکه انسجام درونی‌اش را تقویت کرده و نهایتاً مسیر رسیدن به هدف مشترک—یعنی شکست رژیم—را دشوارتر می‌سازد. در چنین وضعی، هر دو طرف به‌جای تمرکز بر دشمن مشترک، درگیر فرسایش متقابل می‌شوند.

از منظر قاضیان، پرسش کلیدی این است که اولویت نیروهای سیاسی چیست: رفتن جمهوری اسلامی یا تعیین برنده آینده قدرت؟ اگر اولویت با دومی باشد، ادامه نزاع درون‌اپوزیسیون قابل فهم است. اما اگر رفتن رژیم در اولویت قرار گیرد، عقلانیت سیاسی حکم می‌کند که خصومت‌های درونی کاهش یابد. او سپس با طرح سناریوهای مختلف آینده—از بدترین حالت حذف کامل نیروهای غیرپادشاهی تا سناریوهای میانه—تأکید می‌کند که حتی در نامطلوب‌ترین سناریوها، یک دستاورد حداقلی می‌تواند محقق شود: توقف روند فروپاشی و نابودی کشور.

جان کلام این‌که، قاضیان یادآور می‌شود که سیاست عرصه «ممکن‌ها»ست نه «مطلوب‌های آرمانی». تا زمانی که نیروهای سیاسی به مسئله فراگیری واقعی و تغییر توازن قوا نیندیشند، چشم‌انداز پیروزی محدود خواهد ماند، مگر آنکه شرایطی کاملاً پیش‌بینی‌ناپذیر و انفجاری رخ دهد که در آن صورت نیز لزوماً هیچ نیروی سیاسی مشخصی برنده نهایی نخواهد بود. این تحلیل، تلاشی است برای بازگرداندن عقلانیت راهبردی به صحنه‌ای که بیش از حد تحت تأثیر توهم اکثریت و جنگ‌های هویتی قرار گرفته است.