داروین صبوری بحث را از یک تمایز نظری آغاز میکند که بهزعم او تعیینکنندهی نوع «خرد» و نوع «اقتدار» در جامعه است: اینکه نظم اجتماعی/فرهنگی را چگونه میفهمیم. او میگوید در سطح کلی دو تلقی اصلی وجود دارد: یا نظم را برساخته میدانیم، یا خودانگیخته. از همین نقطه، یک زنجیرهی فکری شکل میگیرد که اگر درست فهم نشود، هم در تحلیل تاریخ و دین و جنسیت خطا میسازد، هم در سیاست به توتالیتاریسم و «مهندسی جامعه» راه میبرد.
در تلقی نخست، وقتی کسی میگوید «نظم برساخته است»، معنایش این است که انسانها گویا از ابتدا با قصد و نیت آگاهانه نشستهاند و تصمیم گرفتهاند ارزشها، روابط، و ساختارها را بسازند؛ یعنی امروز اگر چیزی به نام نظم فرهنگی یا نظم روابط و ارزشها وجود دارد، این نظم محصول یک ارادهی طراحیگر است. صبوری برای توضیح این نگاه مثال میزند: انگار عدهای نیت کردهاند «زنان را منکوب کنند»، «زنان خانهنشین شوند»، «روحانیون دست بالا بگیرند»، «دین حکومت تشکیل دهد» و «گزارههای دینی بر نظم سیاسی سایه بیندازد» و سپس با برنامهریزی آن را ساختهاند. او در همین زمینه به آن جملهی مشهور اشاره میکند که «دین چگونه به وجود آمد؟ اولین شیاد که به اولین کودن/احمق برخورد کرد…» و میگوید این جمله جذاب است اما از نظر او سراسر کذب است، چون تاریخ را مثل یک «پروژهی بیرون از جامعه» میبیند: گویی کسانی بیرون از بافت اجتماعی و فرهنگی، بالای تاریخ نشستهاند، پچپچ میکنند، تصمیم میگیرند دین بسازند تا مردم را تحمیق کنند، بعد «پیامبر» میسازند، سازوکار میچینند، مراتب درست میکنند و اندیشهای تحمیلی را به جامعه «حقنه» میکنند. او این تصویر را به کنایه شبیه میکند به اینکه مردان تاریخ را یک لحظه نگه داشتهاند، همدیگر را صدا زدهاند، رفتهاند «بالای تاریخ» و بعد از تصمیمگیری برگشتهاند پایین و نمایش اجرا کردهاند. صبوری تأکید میکند این توضیح، همان منطق نظمِ برساخته است.
اما نکتهی اصلی او این است که این تلقی از نظم، بهطور طبیعی نوعی خرد تولید میکند: خردی که میگوید اگر پیشینیان توانستند نظم را «تأسیس» کنند، پس من هم میتوانم نظم تازهای تأسیس کنم. نتیجهی سیاسی این منطق، بهگفتهی او، تولید اقتدارِ «بالای آگاهی جامعه» است: اقتداری که میگوید «من تو را به مرحلهی بعدی میبرم»، «راه جدید میسازم»، «راه سوم دارم»، و وعده میدهد چون نظم و خرد و اقتدار قبلی «برساخته» بوده، ما هم یک «برساخت جدید» میآوریم و تاریخ فقط از این طریق حرکت میکند. اینجا صبوری این منطق را ریشهی فاشیسم، کمونیسم و انواع پروژههای توتالیتر میبیند: وقتی تاریخ و فرهنگ را مهندسیشده فرض کردی، خودت را مجاز میدانی هر «حقیقت جدید» را بهجای حقیقت قبلی بنشانی.
در مقابل، در تلقی دوم، او میگوید اگر نظم را خودانگیخته بفهمیم، آنوقت خرد هم خودانگیخته میشود. یعنی بسیاری از چیزهایی که امروز با مفاهیم جدید نامگذاری میکنیم (برای نمونه «انقیاد زنان») الزاماً از ابتدا «انقیاد» نبوده، بلکه در طول تاریخ بهعنوان شکلهایی از همکاری، همزیستی، تقسیم کار اجتماعی و وفاق شکل گرفته و سپس در زمانهای جدید معنای تازهای یافته است. صبوری برای توضیح، به منطق محدودیتهای زیستی/جسمانی در جوامع اولیه اشاره میکند: نمیشد یک نفر هم شکار کند، هم فرزند تربیت کند، هم همزمان جنگیدن بیاموزد؛ پس ناگزیر تقسیم وظایف شکل گرفت. بعد الگو ساخته شد: «مرد موفق» کسی است که بیرون است، اقتصاد و امنیت خانواده را تأمین میکند، شکار میآورد، و اگر تهدیدی آمد از کیان خانواده دفاع میکند. او میگوید بخش بزرگی از الگوهای مطلوب نقشهای همسر/شوهر، محصول تجربهی چند هزار ساله است و هنوز هم آثارش باقی است: اگر مرد نتواند اقتصاد و امنیت خانواده را تأمین کند، پیش از آنکه در چشم خانواده فروبپاشد، در خودش فرو میپاشد؛ طعنهی رئیس در محل کار ممکن است ناراحتش کند، اما اگر زن به او بگوید «تو شوهر به دردنخوری هستی»، از نظر او این ضربه میتواند خردکننده باشد. سپس این فروپاشی به نقش پدری هم سرایت میکند: اگر نتواند نیازها را تأمین کند، اعتبار پدریاش در خانه میریزد و بچهها دیگر او را جدی نمیگیرند.
داروین صبوری در یک پرانتز، یک قاعدهی عمومیتر میگذارد: جامعه نمیتواند همزمان به کسی «مسئولیت» یا «شأن» بدهد و اگر او از زیر آن مسئولیت شانه خالی کرد، باز هم همان جایگاه را بیهزینه حفظ کند. مسئولیت بیشتر معمولاً امتیاز بیشتر میآورد، اما تخطی از آن مسئولیت سقوط میآورد. سپس با همین منطق، مثالهای دیگری میزند: حتی در حوزه آمیزش و نقش جنسی نیز اگر به مرد انگ «ناتوانی» زده شود، او «پودر» میشود؛ همانطور که اگر زن نتواند باردار شود، فرهنگ به او مسئولیتی داده که اگر از پسش برنیاید، به جنگش میرود و او را له میکند. نکتهی مهم در روایت او این است که فشار فرهنگی همیشه از «مردان» نمیآید: وقتی زنی در خانواده نتواند بچهدار شود، معمولاً این زنانِ طایفهاند که او را له میکنند؛ یا در مسئله «زیبایی»، او میگوید بخش زیادی از رقابت و دشمنی با الگوهای جدید زیبایی، توسط خود زنان (بهویژه زنان مسنتر یا متأهل) بازتولید میشود، چون الگوی جدید را تهدیدی برای موقعیت خود و خانواده میبینند. او این را نوعی دیالکتیک فرهنگی میداند که گروهها و نقشها روی هم اثر میگذارند و خودِ جامعه حافظ نقشهای تاریخی میشود.
بعد صبوری دوباره به پیوند نظری/سیاسی برمیگردد و میگوید اگر نظم را «ارادهشده و برساخته» بدانید، خردی که تولید میشود خردِ مبتنی بر اراده انسانی است: «میتوانم فرهنگ و جامعه را مهندسی کنم، نهادها را دستکاری کنم، اقتصاد را فرمانبر کنم.» او با ارجاع به هایک میگوید وقتی به اقتصاد دستور میدهید، درواقع به آزادی دستور میدهید؛ و از همینجاست که دولت بزرگِ دستوردهنده و منطق کمونیستی شکل میگیرد. سپس گزارهای تند و پیونددهنده مطرح میکند: هر کس که «زن» و «نظم» را در قالب کاملاً مصنوعی/برساختی ببیند و بعد بخواهد نقد توتالیتاریسم کند، دچار تناقض میشود. او میگوید اندیشهها به هم ربط دارند و «یکپارچگی نظری» یعنی نمیشود در فرهنگ برساختیِ تمامعیار بود اما در سیاست لیبرالِ ضدتوتالیتر طلب کرد. اگر میگویید نظم مصنوعی است و هر دوره میشود آن را از نو ساخت، دیگر از نظر او «حق نقد» فاشیسم/نازیسم/کمونیسم را از دست میدهید، چون همان منطق مهندسی را پذیرفتهاید. این را «پریشانگویی نظری» و «شلخته فکر کردن» مینامد و میگوید در میان بسیاری از اندیشمندان ایران—even در برخی که خود را لیبرال میدانند—این آشفتگی دیده میشود، چون بنیانهای لیبرالیسم و روش فهم تاریخ/اجتماع را نمیشناسند.
در ادامه، صبوری «کلید مسئله» را در فردگرایی راستین میداند که بهزعم او فقط روی پذیرش نظم خودانگیخته ممکن میشود. او میگوید وقتی بفهمید نظم اجتماعی خودانگیخته است، در نهایت لیبرال به سمت نوعی محافظهکاری میرود: چون میفهمد این نظم حاصل رنج، آزمونوخطا، شکست، سقوط، و افزودن تدریجی گزارههای اخلاقی و هنجاری در طول صدها و هزاران سال است. بنابراین باید به دستاوردهای نیاکان احترام گذاشت؛ چون اگر اینها را فراموش کنید، از «اینجا» شروع نمیکنید، باید برگردید به نقطهای که بشر ابتدایی شروع کرده است. او این را با مثال اخلاق توضیح میدهد: اگر دستگاههای اخلاقی را منتفی کنید، جامعه بدون بنیان اخلاقی نمیتواند زیست کند، زیرا اخلاق باید هزاران سال بگذرد تا «درونی» شود و تبدیل به بخشی از روان و وجدان فردی/جمعی گردد. این ندای اخلاقی بهگفتهی او در خلوتترین لحظات شما سر میرسد، حتی وقتی هیچ دوربین و نظارتی نیست. اگر این بنیانها را حذف کنید، ناچارید دوباره همان چیزها را از نو بسازید: صداقت، احترام، اعتماد؛ و برای پاسداشتشان ناچار میشوید نوعی «امر احترامانگیز» و نهایتاً حتی «خدا» یا تصویری نظارتگر بسازید که بالای سر جمع قرار بگیرد و به زندگی معنا و امید بدهد. بنابراین پروژهی حذف تاریخ و ساختن «امر کاملاً جدید» در نهایت یا به همان نیازهای قدیمی بازمیگردد یا جامعه را تبدیل به «آزمایشگاه تاریخی» میکند که در آن مردم قربانی تجربهگری میشوند؛ و تازه چیزی که ساخته میشود هم تفاوت بنیادی نخواهد داشت. او این را با جملهای خلاصه میکند: «معرفت خاصیت انقلابی ندارد؛ دستاورد است.» انسان را موجودی نسبتاً ثابت میبیند و میگوید پرسشهای بنیادی هزاران سال پابرجا ماندهاند (مثل چرا آدمها میمیرند)، اما بشر برای کنار آمدن با آنها دستگاههای معرفتی، اخلاقی و نگرشی ساخته تا بتواند زندگی را ادامه دهد و به دام پوچگرایی و انفعال نیفتد.
از همین چارچوب، صبوری به سیاست روز و دعوای گفتمانی ایران پل میزند. میگوید شعارهایی مثل «راه سوم» یا «راه جدید» اگر با منطق مهندسی و برساخت همراه شوند، جامعه را دوباره به آزمایشگاه میبرند. سپس وارد مثال «پهلوی» میشود و میگوید در این دوران، هر جبههای که علیه پهلوی مبارزه میکند معمولاً در سازوکار، چشمانداز، اخلاق، و حتی مسئله رهبری مبهم و ناشفاف است و این ابهام را ارزش جلوه میدهد: مثل این گزاره که «جنبشهای نوین رهبر نمیخواهند» یا «رهبران ما در اویناند». از نظر او، میدان مبهم و غیرشفاف همان جایی است که «هر چیز» ممکن میشود و پروژههای مهندسی میتوانند خود را جا بزنند. او این سوی ماجرا را ادامهی همان نگاه برساختی میبیند: منتظر لحظهای میمانند تا تصمیم بگیرند از نظم و خرد و اقتدار چه میخواهند و بعد اقتدار خود را به جامعه تحمیل کنند.
در برابر، او میگوید گفتمان پهلوی یک ویژگی متمایز دارد: آیندهای که وعده میدهد، «تجربهشده» است. یعنی چشماندازش معطوف به تاریخ است؛ روشن است قرار است چه کنند، چون نمونهی تاریخیاش در تجربهی ایران وجود دارد: سیاست خارجی، نظام شهروندی، و مفهوم آزادی چگونه میتواند صورتبندی شود. این را «شانس بزرگ» میداند: آیندهای که میدانید چه شکلی است و از خطر انتزاعیگرایی و تخیلیسازی افراطی کمتر میترسد. او بحث زنان را هم در همین قاب مینشاند و میگوید پهلوی زنان را در مسیر «توسعه» دید و توسعه انسانی را آزادسازی انرژیهای نهفته و سرکوبشده میفهمید. بهزعم او، اگر حمایت حکومت وقت نبود، نیروهای مرتجع میتوانستند زنان را در خیابانها تکهپاره کنند؛ پس «قسمت سلبی» حکومت (سرکوب دشمنان امر مدرن) را هم باید در همین بستر فهمید: امر مدرن دشمن قسمخورده داشت و حکومت ناچار بود در برابر آن بایستد. او از همینجا به انتقاد از برخی صورتهای «فمینیسم چپ ایرانی» میرسد که بهگفتهی او به دشمنسازی از مرد میرسد و خطرناک است؛ و آن را در تقابل با ایدهی «مسئله را انسانی دیدن» میگذارد.
در ادامه، صبوری به موجهای فحاشی و خشونت کلامی در جامعه اشاره میکند. او یک تیتر رسانهای را مثال میآورد که چرا طرفداران پهلوی به دیگران فحش میدهند، و پاسخ میدهد: بله فحش میدهند؛ اما جمهوریخواهها هم فحش میدهند؛ مجاهدین خلق هم فحش میدهند؛ و اساساً ایرانیها زیاد فحش میدهند. سپس علت را سیاسی-اجتماعی میداند: انسان ایرانیِ امروز محصول دستکم پنجاه سال پس از انقلاب است؛ اقتصادی بد، آموزشی بد، خانوادهای آسیبدیده، سیاست و فرهنگ معیوب؛ و این نظم سیاسی در رسانه و آموزش حتی به کودکها «مشق خشونت» داده است. نتیجهاش انسانی عصبی، ناامید و پرخاشگر است و تقسیم این خشم به احزاب سیاسی را «جعلی» میداند. حتی به آماری اشاره میکند که ایرانیان در مقطعی دومین ملت عصبانی جهان بودهاند (بعد از کشوری جنگزده مثل عراق) و از این مثال برای تأکید بر عمق مسئله استفاده میکند.
از دل همین تشخیص، او یک خطر آینده را برجسته میکند: خطر خشونت در دوران گذار. اگر این انرژی و خشم کانالیزه نشود و اگر نظم سیاسی نتواند گفتمان ملی مبتنی بر بخشش عمومی و «هموطن بودن» بسازد، خشونت میتواند لایههای جهنمیِ اجتماعی تولید کند و حتی به خشونتهای جزیرهای قومی/منطقهای تبدیل شود. در اینجا صبوری دوباره نقش «گفتمان ملی» و پیوندش با تاریخ، اسطورههای ملی-میهنی، سنت و اخلاق را پررنگ میکند: گفتمان ملی نمیتواند ملی باشد اگر تاریخ را، اسطورهها را، اخلاق را یا سنت را «منها» کند. از نظر او بسیاری از جریانهای ضدپهلوی دقیقاً در همین نقطه مشکل دارند: یکی با تاریخ، یکی با اسطوره، یکی با فرهنگ، یکی با جنسیت؛ و وقتی یکی از اینها را حذف میکنند، ملیگرایی تحقق پیدا نمیکند. نتیجهگیریاش صریح است: او آلترناتیوی غیر از بازگشت به پادشاهی/گفتمان پهلوی سراغ ندارد که بتواند همهی این عناصر را همزمان نگه دارد.
در بخش پایانی متن، گفتگو به نگرانی یک نفر از «انتظار آرمانی» و «خشمِ انتقامجویانه» در جامعه میرسد: اینکه برخی تصور میکنند با وقوع یک اتفاق، فردایش همهچیز خوب میشود؛ و از سوی دیگر خشمهای انباشتهای وجود دارد که صرفاً با انتقام میخواهد تخلیه شود. صبوری پاسخ را در قالب تحلیل جامعهشناختیِ منطق انقلاب توضیح میدهد: او میگوید در آستانه فروپاشی نظم، جامعه ناچار دوگانهساز، رادیکال و شفافیتطلب میشود؛ حد وسط کمرنگ میگردد؛ مردم از هم میخواهند جای خود را روشن کنند. جامعه وارد «فضا و زمان اسطورهای» میشود: اسطورههای تقابلی که سر آشتی ندارند؛ یا در اسطورههای ملی-میهنی هستی یا در اسطورههایی که میتوانند به تجزیه و جداسری برسند. در این وضعیت، خشونت آمادهی تحقق میشود و انقلابها به درصدی از تقابل و خشونت نیاز پیدا میکنند تا اصلاً رخ دهند. اما دقیقاً خطر همینجاست: همان چیزی که انقلاب را ممکن میکند میتواند آینده را به «قهر» و جهنم ببرد. بنابراین او میگوید ما باید این منطق را «بفهمیم و تببین کنیم»، اما استراتژی پساانقلاب نباید ادامهی همان فضای پیشاانقلابی باشد. اگر انقلاب در پس از انقلاب «کِش» بیاید، وضعیت استثنایی دائمی میشود؛ نمونهاش را دادگاه انقلاب میداند که دههها ادامه یافته است. در پساانقلاب به جای دوگانهسازی باید به سمت فضای همزیستیِ تکثرگرا رفت: آزادیهای فردی، دموکراسی، و امکان شنیدن صداهای دیگر.
اینجاست که «بخشش عمومی» را کلیدی میداند و برای مثال به تجربه اسپانیا و خوان کارلوس اشاره میکند: ایدهای که میگوید پروندهگشایی بیپایان و عجله برای کشتن و اعدام، جامعه را چندپاره میکند و «ملتی نمیماند» که بعداً بتواند به بازگشت یا بازسازیاش افتخار کند. او همزمان بر دادگاه صالح و رسیدگی حقوقی تأکید میکند، اما میگوید جامعه باید انرژی آزادشدهی انقلاب را در کانالهای ایجابی تخلیه کند: شادی جمعی، ایونتهای عمومی، کنسرت، دورهمیهای اجتماعی، کارهای مشترک مثل پاکسازی محیط زیست؛ چیزی که مردم را دوباره کنار هم قرار دهد تا انرژی خشم به خشونت افسارگسیخته تبدیل نشود. او با لحنی بسیار مستقیم هشدار میدهد «برای کشتن عجله نکنید» و تأکید میکند که اگر این انتقال از منطق انقلابی به منطق دولتسازی رخ ندهد، خطر تکرار ۵۷ و بازتولید خشونت بالا میرود.
در مجموع، خط مرکزی روایت صبوری این است: نوع تلقی ما از نظم (برساخته/خودانگیخته) سرنوشت خرد، اقتدار، و سیاست را تعیین میکند. نگاه برساختیِ افراطی راه را به مهندسی جامعه، ابهامسازی، وعدههای «راه جدید»، و در نهایت توتالیتاریسم و آزمایشگاه کردن جامعه باز میکند. نگاه خودانگیخته، احترام به تاریخ و اخلاقِ درونیشده را برجسته میسازد، لیبرالیسم را به محافظهکاریِ مبتنی بر تجربه نزدیک میکند، و در سیاست، به جای ادامه دادن فضای دوگانهی انقلابی، بر دولتسازی تکثرگرا، بخشش عمومی، و کانالیزه کردن انرژی اجتماعی به سمت سازندگی و شادی جمعی تأکید میگذارد.